سلام

لازم بود قبل از اینکه دوباره بنویسم بابت بازگشت به این وبلاگ سلام بگویم اگرچه قبلاً هم بی خداحافظی رفتم.

خبر تازه ای نیست جز اینکه منتظر بودم تا پازلی که مدتها پیش گم کرده بودم برگردد که برنگشت و حالا تکه هایی دستم رسیده است که نمی دانم جای دقیق آنها کجاست و آیا اصلا باید آنها را نگه داشت یا اینکه به محلی انداخت که به آن تعلق دارند . کسی باید باشد که به من بگوید آدمها ، پازلها تنها زمانی کاملند که در کنار هم هستند و اگر ایمان داشته باشی آن چیزی که در کنار توست تنها آمده تا مکمل تو باشد آن وقت نیازی به این همه اضطراب نیست.

همه چیز این روزها مرا می ترساند ، از خیابان ها می ترسم ، از چراغ راهنما می ترسم وقتی سبز می شود و سیل ماشین ها به تنها عابر این راه هجوم می آورد، از دروغها می ترسم و از این تنهایی با کابوسهای هولناکش !

کسی باید باشد که به من بگوید چه چیزی در من ، من را می آزارد؟

 

 

تعبیر خواب زمستانی درخت

بهاریست

که ساقه گندم بالا می آورد

احساس می کنم

مترسکی هستم

با دو پا

وقلبی پر از ریگ

چه کسی می داند در آن

چند زخم کاری هست ؟

چشمانم

دکمه های پیراهنی که دیگر نمی پوشی

نگهبان مزرعه ای انگار

روی پوست زرد تنت

آغوش من هنوز

قرارگاه کلاغهای جهان است

آرام بگیر مرغ خانگی

قفس

سهم پرندگانیست که زیباترند

 

 

بعد از سکوت دو ماهه و پایان کابوس امتحانات  هنوز احساس می کنم برای اینکه شعری تازه بنویسم نیازمند بیشتر سخن نگفتنم با جریانات اخیر فقط شعری از برتولت برشت مدام در ذهنم می چرخد :

 

راستی را که به دورانی سخت ظلمانی عمر می گذاریم

کلمات بی گناه نابخردانه می نماید

پیشانی صاف نشان بی عاریست

آن که می خندد هنوز خبر هولناک را نشنیده است

چه دورانی!

که سخن گفتن از درختان کم و بیش جنایتی ست

چرا که از این گونه سخن پرداختن

در برابر وحشت های بی شمار

خموشی گزیدن است

نیک آگاهیم

که نفرت داشتن از فرومایگی حتی

رخساره ی ما را زشت می کند

نیک آگاهیم

که خشم گرفتن بر بیدادگری حتی

صدای ما را خشن می کند

دریغا!

ما که زمین را آماده ی مهربانی می خواستیم کرد

خود مهربان شدن نتوانستیم

چون عصر فرزانگی فراز آید

و آدمی ، آدمی را یاور شود

از ما ، ای شمایان ، با گذشت یاد آرید...

 

 

 

انسان از آغاز همانگونه می هراسد که از پایان و بی آنکه حتی در گذر روزها دخیل باشد

 روزی را جشن می گیرد ، روزی می گرید و فراموش می کند که خواهد گذشت و زمانی

 هیچ کس نامی از او و روزهای مقدسش نخواهد برد.

« ما فنا می شویم هر یک به تنهایی...»

 

 

قسمتی از کتاب بار دیگر شهری که دوست می داشتم

نوشته نادر ابراهیمی:

شهر ها را نبود ما غریب نمی کند . شهر ها در فقدان انسان امتداد می یابد. شهرداران

 پیر ، تیمارستان ها را با محبت افتتاح می کنند ، و میدان های نو را- که جمعیت تهی

 آرایششان خواهد کرد. آنها در فنا کردن غروب هایشان تعجیل می کنند.آقای شهردار

 می گوید: این شهر ، شهر شما ، به زودی مرکز استان خواهد شد.

صدای دست و فریاد جمعیت. مردی دست پسرش را می کشد که غرق نشود . پسر ، کوتاه

 است و می خواهد بالکن را که باغچه ی کوچکی ست ببیند . من میدان های نو را

 نمی شناسم. سفال ها رفته اند و شیروانی ها در پشت رنگ های اخرایی ، فقیر و

 نامهربان هستند. باغ نارنج کوچک و غریب مانده است . قصر ، پارک شهر شده است.

 آدم ها را می بینم که با وقار کارمندانه ای راه می روند . آنها با وقار کارمندانه خود

 سفته ها را امضا می کنند و در تهدید هر قسط ، خویشتن را تحلیل می برند. کسی را

می شناسم که می گذرد. ترکمن دیگر اسب ندارد.

- این « آلوچه باغ » نیست آقا؟

- بود حالا « خیابان ملل » شده است.

- شما پدر مرا نمی شناسید آقا؟

- پدر شما؟ ببخشید آقا...

پیر مرد از من جدا می شود . بوی قیر و تمسخر پر رنگ تر از بوی بهار نارنج هاست .

 پرنده ها از بهار می پرسند: بهار را ندیده اید که از اینجا بگذرد؟

من زبان پرندگان را نمی دانم.

- این دیگر زبان پرندگان نیست آقا. شما رفتید...

« آلوچه باغ » خیابان ملل شده است. دوست داشتن در خیابان ملل چقدر مشکل است.

 گنجشک ها دیگر ابتدای خیابان را دوست ندارند. صدای دست و فریاد جمعیت از دور.

 بلندگو ها از محبت تشکر می کنند. صدای من کوچک است. صدای من فلزی نیست.

- آقا ببخشید...

مرد می گذرد و گوش نمی کند . من انگار معجزه ای هستم . مرا باور نمی کنند. مرا

نمی بینند...

 

 

پ.ن : سالی که مثل همه سالها همه چیز از بهارش پیداست...

 

 

هنوز مانده ام و از شهامت سالهای دور خبری نیست ...

خوب می دانم روزی بی آنکه میلی به رفتن داشته باشم خواهم مرد. دوستی می گفت : از خانه می آیی یک دستمال سپید ، پاکتی سیگار و گزینه شعر فروغ بیاور، احتمال گریستن ما بسیار است...

فکر نمی کنم تا فروردین پستی بذارم و ادب حکم می کنه که  پیشاپیش سال جدید رو تبریک بگم.

برای امروز که طنین اندوهگین ترین ترانه من است:

 

 

زیبایی ام

به پای دختران این شهر نمی رسد

دستانم  به تو...

هیزم بیاور

از درختی که هر پاییز

پاره های تن زنی را به زمین می ریزد

گلهای گونه ام

در انتظار شکفتنند

رگهای سرد شقیقه ام، بهار...

میان فصلی که از دستان تو آغاز می شود

قد کشیده ام

آنقدر که عروس...

حالا از آسمان تیله می ریزد

پشت پنجره ام کلاغی کل می کشد

و از حلقه دود، دور انگشتم

خوب پیداست

که با آخرین سیگار

دستانت را ترک خواهیم گفت.

 

 

 

 

ما می میریم تا شاعران بیمار شعر بگویند

ما می میریم بازی قشنگی است

وقتی مادر پوتین افسر جوان را لیس می زند

و روزنامه ها هی عکس پدر را می نویسند

کنار آدم های مهم

هر شب هزار بار عروس می شود

و خواهرم هزار بار جیغ می زند

هزار بار بازی قشنگی است

کارگران ساعت یازده احساساتی می شوند

فردا همه به خیابان می

ریز...

ریز...

می کنند پارچه های رنگی را

آواز می خوانند می رقصند و البته شعار می دهند

ما می میریم تا عکاس تایمز جایزه بگیرد!

الیاس علوی ( شاعر افغانی)

 

 

از شعر هم تازگیها خبری نیست و بهتر است این پست همین جا تمام شود.

 

 

دوباره آن بقچه باز شد. باز هم آن پوست مچاله شده، چشمهایی که ترکیده بود، و آن دندانها ... سینه پدر خیس از عرق شد و تابستان یخ زده ای ، پیراهن سیاه را به تنش چسباند . به پشتش نگاه کرد تا به چیزی تکیه کند . دیوار ، تخته سنگ ، هیچ چیز نبود. کف دستهایش را به طرف ماسه های روی زمین برد . زانو زد. نشست. انگشتانش را که از دستهایش دور شده بود به طرف خودش کشید و در جیب شلوارش فرو برد .(- یالا دیگه پیرمرد) شیشه کوچکی را بیرون کشید.

تا او بتواند در شیشه را باز کند و گلوله قرمز و کوچک نیترو گلیسیرین را در بیاورد و زیر زبانش بگذارد ، جسد طاهر را دفن کردند ، از خاک در آوردند، دوباره دفن کردند ، همه خاکها را رویش ریختند ، بعد خاک  را کنار زدند و جسد را از تاریکی ته گودال در آوردند و باز دفنش کردند و ...

 

یوزپلنگانی که با من دویده اند

بیژن نجدی

 

دو شعر کوتاه  و البته قدیمی :

 

1

در من ردّپای گرگیست

که هر شب

رو به قرص کامل صورتم

زوزه می کشد

به من نگاه کن

که در چهاردهمین شب این ماه

زیباتر از همیشه ام...

گرسنه تر از همیشه ای...

نشانم بده

دستی که به نشانه دوستی نخواهم گرفت.

 

2

پشت خطهای قرمزی

که ایمنی عشقم را

تحویل ماموران مترو می دهند

در آخرین ایستگاه

که صندلی ها جای خالی تو را

به انسانهای سکوی مجاور

می ایستم

با سیگار ممنوعی بر لب

و عاشقانه ترین ترانه در گوش

پیاده می شوی

غیر از من

زنان زیبای دیگر را می شناسی

- مسافران محترم

اینجا پایان خط است -

 

 

 

 

لبریز از شعف و شادی ، به خیابان آمدم و برای نخستین بار خودم را در افق دوردست  اولین قرن زندگی ام باز شناختم. خانه ام  در آرامش و آراستگی منظم ساعت شش و ربع ، از انوار الوان سحرگاهی لذت می برد. دامیانا در آشپز خانه آزادانه صدایش را ول داده بود و از ته دل آواز می خواند و گربه ، سر زنده و کیفور دمش را دور مچ پاهایم پیچاند و دنبالم تا میز تحریر آمد. سرگرم مرتب کردن کاغذهای مچاله ، دوات و قلم پر غازم بودم که خورشید بر در ختان بادام پارک نور افشاند و کشتی رودخانه ای پست ، پس از یک هفته تاخیر ناشی از خشکسالی ، زوزه کشان از ترعه گذشت و وارد بندر شد.

سر انجام زندگی واقعی از راه رسید، در حالی که قلبم آسوده و در امان محکوم بود که در یکی از روزهای پس از صد سالگی ام در احتضاری شیرین مالامال از عشق ناب بمیرد.

 

خاطره دلبرکان غمگین من

گابریل گارسیا مارکز

 

جنایت در یک آکواریوم

ماهیگیر دریا را به خانه اش آورد

به این قایق چوبی

اعتماد کن پیرمرد

در این آب

تن زنی شناور است

که برای قلّاب تو

دندان تیز می کند

باله می رقصد

با تمام شعر های نگفته در سینه اش

ارنست بیچاره من

دندان کرم خورده ات را پایین بفرست

داستان تازه ات

کوسه ایست

که به آب شهری  این تنگ

تبعید شده است.

 

 

.

از در راست ، مردم به اتاقی که در آن شورای قیمومت خانوادگی تشکیل شده است وارد می شوند ، آخرین سخنان آخرین سحنگو را می شنوند، به یاد می سپارند و از در چپ بیرون می روند. همین که بیرون رسیدند قضاوت خود را به همه جهانیان اعلام می کنند. قضاوتی که از روی آخرین سخنان بعمل آمده درست ولی فی حد ذاته باطل است. اگر مردم می خواستند قضاوتی بکنند که بطور قطع درست باشد می بایستی در اتاق بمانند و عضو شورای قیمومت بشوند و این هم در حقیققت ، آنها را برای قضاوت محجور می ساخت.

 

مقدمه کتاب مسخ

اثر کافکا ( ترجمه صادق هدایت)

 

از همان دنده ای بلند شده ای

که خواب چپم را تعبیر می کند

آمده بودم بمانم

با اتوبوسی که مرا

بهتر از این راه می شناسد

من

جنگجویی شکست خورده

که پاسبان مرز پیراهنش بود

تو

اشغالگری زیبا

که از پشت دنده هایی شکسته

در خواب خدایان مصر

ستاره می شمارد

پا بر این خاک اگر می گذاری

فراموش نکن

دریا با اوّلین موج

ردّپایت را خواهد شست

 

 

شده بود یک انار. یک انار خشکیده که پشت یک مشت خرت و پرت گوشه یک انبار زیر شیروانی افتاده بود و اگر کسی برش می داشت و تکانش می داد، می توانست صدای بهم خوردن دانه های خشکش را بشنود. بوی ماندگی را در بینی اش احساس می کرد. بویی ترش و شیرین که در هوا  می ماسید، آن را سنگین می کرد و مانند لایه ای از عرق بر پوست او می نشست . دلش می خواست از جایش برخیزد و بگریزد امّا فقط توانست یکی از انگشت های دست چپش را تکان بدهد و با همان حرکت احساس کرد که یکی از دانه های انار پر آب شد.

 

چهل سالگی

ناهید طباطبایی

 

 

راه آسمان را خیابان

بهتر از همه ما می شناسد

به زبان من  قدم بزن

چرا که قسمتی از خاک تهران

نه زبان آدمیزاد می فهمد

نه زبان ماشین هایی که برای جنگ

پشت چراغ قرمز

صف می کشند

دست بردار از شمارش دندانهایم

و پا بر دنده های من بگذار

زمانی که این خیابان

به شکل زنی زیبا

چراغ سبز نشان می دهد.

 

 

آیا احمقانه است اگر درباره مرگ کنجکاو و مشتاق باشم؟

به نظر من آخرت و معادی وجود ندارد. درخت خشکیده برای همیشه مرده است و دیگر نمی روید. پرنده ی یخ زده دیگر زنده نمی شود. انسان هم همین طور است .بیا لحظه ای درنگ نکنیم به خود آییم و به پا خیزیم.

انسان تا زمانی که نمرده، زنده است  و چون بمیرد دیگر برایش بازگشتی نیست.

 

هرمان هسه

نرگس و زرین دهان

 

 

یکی یکی پرنده ها روی پشت بام می افتند

آسمان آنقدر زخمی هست

که اسلحه تان را

سمت دیگری نشانه بروید

چرا که هیچ زنی از این خانه

دو بار به دنیا نخواهد آمد

  رقصی در قلّه های دور دست

می چرخید و زمین به شک می افتاد

پرنده ای که به پرواز نرسید

پر پر زدُ

تمام تنش را به شکارچیان بخشید.