نیمه شب است و روزهای تعطیل عید که با بی هدفی آزار دهنده ای سپری می شوند    بهانه ای شدند برای آنکه به این خانه قدیمی سر بزنم.

- باید به پرستوها بگویم

بهار فصل بازگشت نیست -

دلتنگ نوشتنم ، دلتنگ کسی که پشت صفحه مانیتور بنشیند و مرا بخواند . بنویسم که چه بی رحمانه دل کنده ام از تمام کسانی که زمانی دوست می داشتم . چه ساده می پندارم که عشق از هر جنسی که باشد راه نفوذی در من نخواهد یافت. من می جنگم و اکنون به سرباز شکست خورده ای می مانم که سپر انداخته است . به سنگی که در مسیر رودخانه ساییده شده و هنوز نمی خواهد به جریان آب تن دهد. می خواهم تنها بنویسم:

 

و روز مُردگی

شب کنار آغوش تو مردن

ترسهام را پشت رژ لبم پنهان می کنم

باید زن باشی

تا ترس عبور از پل عابر را بفهمی

تنها نشستن در کافه

شب کنار خیابان به انتظار تاکسی ایستادن

و ساعتی که در یک قرار عاشقانه

مدام در گوشت زنگ می زند

- دارد دیر می شود-

دلهره ی بودن کنار تو

همان اندازه مرا خواهد کشت

که نبودنت

 

رو به روی آینه می نشینم

هر روز من رستاخیزست

 

دیگر حرفی نیست جز :

مرگ دامش را گسترده بود

پرنده ی آزاد

رویای پریدن نداشت.