سلام

لازم بود قبل از اینکه دوباره بنویسم بابت بازگشت به این وبلاگ سلام بگویم اگرچه قبلاً هم بی خداحافظی رفتم.

خبر تازه ای نیست جز اینکه منتظر بودم تا پازلی که مدتها پیش گم کرده بودم برگردد که برنگشت و حالا تکه هایی دستم رسیده است که نمی دانم جای دقیق آنها کجاست و آیا اصلا باید آنها را نگه داشت یا اینکه به محلی انداخت که به آن تعلق دارند . کسی باید باشد که به من بگوید آدمها ، پازلها تنها زمانی کاملند که در کنار هم هستند و اگر ایمان داشته باشی آن چیزی که در کنار توست تنها آمده تا مکمل تو باشد آن وقت نیازی به این همه اضطراب نیست.

همه چیز این روزها مرا می ترساند ، از خیابان ها می ترسم ، از چراغ راهنما می ترسم وقتی سبز می شود و سیل ماشین ها به تنها عابر این راه هجوم می آورد، از دروغها می ترسم و از این تنهایی با کابوسهای هولناکش !

کسی باید باشد که به من بگوید چه چیزی در من ، من را می آزارد؟

 

 

تعبیر خواب زمستانی درخت

بهاریست

که ساقه گندم بالا می آورد

احساس می کنم

مترسکی هستم

با دو پا

وقلبی پر از ریگ

چه کسی می داند در آن

چند زخم کاری هست ؟

چشمانم

دکمه های پیراهنی که دیگر نمی پوشی

نگهبان مزرعه ای انگار

روی پوست زرد تنت

آغوش من هنوز

قرارگاه کلاغهای جهان است

آرام بگیر مرغ خانگی

قفس

سهم پرندگانیست که زیباترند