شده بود یک انار. یک انار خشکیده که پشت یک مشت خرت و پرت گوشه یک انبار زیر شیروانی افتاده بود و اگر کسی برش می داشت و تکانش می داد، می توانست صدای بهم خوردن دانه های خشکش را بشنود. بوی ماندگی را در بینی اش احساس می کرد. بویی ترش و شیرین که در هوا  می ماسید، آن را سنگین می کرد و مانند لایه ای از عرق بر پوست او می نشست . دلش می خواست از جایش برخیزد و بگریزد امّا فقط توانست یکی از انگشت های دست چپش را تکان بدهد و با همان حرکت احساس کرد که یکی از دانه های انار پر آب شد.

 

چهل سالگی

ناهید طباطبایی

 

 

راه آسمان را خیابان

بهتر از همه ما می شناسد

به زبان من  قدم بزن

چرا که قسمتی از خاک تهران

نه زبان آدمیزاد می فهمد

نه زبان ماشین هایی که برای جنگ

پشت چراغ قرمز

صف می کشند

دست بردار از شمارش دندانهایم

و پا بر دنده های من بگذار

زمانی که این خیابان

به شکل زنی زیبا

چراغ سبز نشان می دهد.