باید طور دیگری می شد
من داستان را جور دیگری نوشته بودم
مثلا تو بیایی
در آن سوی کافه بنشینی
و قهوه چی فنجان دلتنگت را
با همان همیشگی پر کند
مثلا من دزدکی نگاهت کنم
و بخندی
و بخندم
با صدای بلند بخندم
بگذار باران هم بیاید
اصلا چتر نداشته باشیم
تجریش دور سرمان بچرخد
یا می شد بیخیال این دیوانه بازیها
روی کاناپه دراز بکشیم
برایت چای بیاورم
به تلویزیون فحش بدهیم
در آغوش بکشی ام
و من دستهای کبودم را نشانت بدهم
که سُر خورده ام روی برفها
وتو به سر به هوایی ام بخندی
بخندم
با صدای بلند بخندم...
باید طور دیگری می شد .