باید طور دیگری می شد

من داستان را جور دیگری نوشته بودم

مثلا تو بیایی

در آن سوی کافه بنشینی

و قهوه چی فنجان دلتنگت را

با همان همیشگی پر کند

مثلا من دزدکی نگاهت کنم

و بخندی

و بخندم

با صدای بلند بخندم

بگذار باران هم بیاید

اصلا چتر نداشته باشیم

تجریش دور سرمان بچرخد

یا می شد بی­خیال این دیوانه بازیها

روی کاناپه دراز بکشیم

برایت چای بیاورم

به تلویزیون فحش بدهیم

در آغوش بکشی ام

و من دستهای کبودم را نشانت بدهم

که سُر خورده ام روی برفها

وتو به سر به هوایی ام بخندی

بخندم

با صدای بلند بخندم...

باید طور دیگری می شد .

نیمه شب است و روزهای تعطیل عید که با بی هدفی آزار دهنده ای سپری می شوند    بهانه ای شدند برای آنکه به این خانه قدیمی سر بزنم.

- باید به پرستوها بگویم

بهار فصل بازگشت نیست -

دلتنگ نوشتنم ، دلتنگ کسی که پشت صفحه مانیتور بنشیند و مرا بخواند . بنویسم که چه بی رحمانه دل کنده ام از تمام کسانی که زمانی دوست می داشتم . چه ساده می پندارم که عشق از هر جنسی که باشد راه نفوذی در من نخواهد یافت. من می جنگم و اکنون به سرباز شکست خورده ای می مانم که سپر انداخته است . به سنگی که در مسیر رودخانه ساییده شده و هنوز نمی خواهد به جریان آب تن دهد. می خواهم تنها بنویسم:

 

و روز مُردگی

شب کنار آغوش تو مردن

ترسهام را پشت رژ لبم پنهان می کنم

باید زن باشی

تا ترس عبور از پل عابر را بفهمی

تنها نشستن در کافه

شب کنار خیابان به انتظار تاکسی ایستادن

و ساعتی که در یک قرار عاشقانه

مدام در گوشت زنگ می زند

- دارد دیر می شود-

دلهره ی بودن کنار تو

همان اندازه مرا خواهد کشت

که نبودنت

 

رو به روی آینه می نشینم

هر روز من رستاخیزست

 

دیگر حرفی نیست جز :

مرگ دامش را گسترده بود

پرنده ی آزاد

رویای پریدن نداشت.

 

مي نوسيم نه براي آنكه نوشتن برايم راحت تر از زبان آوردن است ، چرا كه در نوشتن خود مي نويسم اما در گفتار به اندازه كافي صادق نيستم. شايد براي آنكه همچنان در نظر ديگران قوي به نظر بيايم اما آيا اين واقعا چيزيست كه اكنون درون خود حس مي كنم؟

اندوه به اندوه سايه « سبكي تحمل ناپذير هستي » سنگين تر مي شود ، از ميان آدمها آنهاي كه نزديكترند غريبه تر به چشم مي آيند و من پرچم صلح را بالا برده ام و تن داده ام به اين آبهاي مواج تا شايد سرنوشت راهي بهتر از من براي زندگي كردن داشته باشد. «‌آيا نه / يكي نه / بسنده بود كه سرنوشت مرا بسازد ؟ »

از يك طرف كسي درونم مي گويد تو بايد تغيير كني چون كساني هستند كه هنوز دوستت دارند و تو در قبال دوست داشتن آنها مسئولي ، پس به اين قرصها عادت كن ، به كابوسهاي شبانه ات عادت كن ، به دوست داشتن بي آنكه بداني آيا خواهان دوست داشتن هستي يا نه عادت كن ، به اين روزمرگي ، به اين حس منفعل بودن كه درد است و از آن دردهاست « كه مثل خوره روحت را آهسته در انزوا مي خورد و مي تراشد و اين دردها را نمي شود به كسي اظهار كرد» عادت كن به اينكه بگويي مي توانم اما زانوانت توانايي برخواستن نداشته باشند ، عادت كن كه بخندي كه مبادا تصوير اين دختر شاد و سرزنده از ذهن اطرافيانت جايش را به خود واقعيت بدهد كه هر لحظه چه حتي در يك مهماني شلوغ به غار تنهايي ات پناه مي بري.

از يك طرف صدايي كه شايد قوي تر از ديگريست مي گويد : مي خواهي عادت كني به فرار كردن ، بايست و سر آزادي ات مبارزه كن ، آيا رهايي بهتر از خود را به قفس كوبيدن نيست ، تا كي مي تواني خودت را سركوب كني و با اينكه يك بار شكست خوردي باز مي خواهي ادامه بدهي ؟ به چه قيمتي بايد ادامه داد ؟ آيا زندگي آنقدر كوتاه نيست كه بتوانی جوانيت را آنگونه كه مي خواهی سپري كنی ؟ آيا خوردن اين قرصها مانند طنابي نيست كه دور گردن ببري بسته شده است و به محض باز شدن اين ببر وحشي مانند گذشته با تني زخمي و دلي پركينه انتقام خودش را از خودش خواهد گرفت و در اين ميان به تماشاچيان هم آسيب خواهد رساند؟

مي غلطم به گوشه اتاقم و آن دو هنوز حرف مي زنند ، مي جنگند و من تنها مي خواهم به خوابي عميق فرو روم ، خوابي كه روياي بيداري يك آرزوي غير ممكن باشد.

 

 

غیاب تنها به منزله ی پی آمد حضور دیگری می تواند مطرح باشد، این دیگریست که مرا ترک می کند. این منم که به جا می مانم. دیگری بر حسب وظیفه اش مهاجر و گریز پاست، من وظیفه ای به عکس دارم عاشق ام ، ساکن و بی جنبش، مهیا ، منتظر ، میخکوب ، معلق همچون بسته ای که در گوشه ی پرت ایستگاهی جا مانده...

رولان بارت

یک شعر جدید:
هر قدر هم از تو، دور شوم
باز جوانه می زنی
بر پیچک خانه همسایه
که دزدکی ، گاهی
به اتاق خوابم سرک می کشد
 این کافی نیست
تا حتّی، گاهی
روی این تخت دو نفره
خوشبخت باشم
 
یخ می بندم
در قطبی که از شمال تا جنوب اندامم را
اندوه باریده است
داستان سنگی را به یاد می آورم
که تنها ، در مسیر رودخانه گفت : نه !
به یاد می آورم که این درد مداوم
قرار بود کوهی باشد
بر شانه ی دیگرانی که نمی شناسم
 
خوشبختی ، شاید پرنده ایست
کیلومترها دورتر
اسیر و خیره در دستان معشوقه ای
که تفنگی شکاری بر سینه اش نشانه رفته است
 
دلواپس روزهای من نباش
من ، فقط احساس می کنم خوبم !
و شاید این، بیشتر از آنچه می دانم
کافی باشد.
 

 

دنیای این روزهای من در استتوس های غمگین

 

مهم نیست که چقدر به چیزی اعتقاد داشته باشی مهم اینه که اگر روزی اون اعتقاد بشکنه اضطراب و ناراحتیت از اینه اعتقادت شکسته تا اینکه فکر کنی کاری که انجام دادی درست بوده یا غلط، وقتی در ذهن خودت می شوی من همون بودم که همیشه می گفتم و حالا....، در ذهن دیگران می شوی تو همونی بودی که همیشه می گفتی و حالا...
 
نگاه می کنم از غم به غم که بیشتر است
به خیسی چمدانی که عازم سفر است
من از نگاه کلاغی که رفت فهمیدم
که سرنوشت درختان باغمان تبر است
 
هر چقدر هم برای چیدن یک پازل وقت گذاشته باشی وقتی تکه آخرو گم کنی باز نصفه کاره ست ، برای خودم که کارهای نصفه کاره زیاد دارم این روزا
 
سینه مالامال درد است؛ ای دریغا مرهمی
 
مش رمضون دیدی تو شهر رو گرده ی ما زین زدند
دیدی که پهلوونا رو با یه کلک زمین زدند
غول سیاه وسوسه غیرت ما رو خورده بود
کباب چرب پایتخت گوشت الاغ مرده بود...
 
گاهی اوقات نیاز به سخن گفتن با یک آدم نیازی از سر عشق نیست نیاز به شنیدن یک معذرت می خواهم ، نیاز به پذیرفتن این است که پشیمان شده ، شاید بعضی ها کسانی که دوست دارند ببخشند اما بخشیدن کسی که دوست داشتنی بینتان نبوده سخت است ، خیلی سخت !
روزهایی طی می شوند و این انتظار که شاید بیاید و بگوید مقصرم ، معذرت می خواهم کشنده ترین انتظار این روزهای من است.
مهسا منتظر
 
ز فیض ابر چه حاصل گیاه سوخته را
شراب با من افسرده جان چه خواهد کرد؟
 
این که زاده آسیایی
رو میگن جبر جغرافیایی
این که لنگ در هوایی
صبحونت شده سیگار و چایی

ای بابا آخه آدم چقدر باید دلش بلرزه تو این خیابونای خراب شده!
 
 
دیگه چه جایی برای شعر من با این تنهایی سوژه هزار غزلم

 

چه کسی بود صدا زد سهراب!

باید امشب بروم...

 


بعد از ماهها سکوت

یک شعر جدید:

از جاده هایی که به خوشبختی نمی رسند

می رسم به خیابانی که در آن

موهایم را کوتاه می کنم

تا جای دستی که آن را می کشید

قیچی شده باشد

پرنده با بالهای بسته

از آسمان آبی هیچ شهری

به وجد نخواهد آمد

از آتش دوباره

خاکستری شعله ور نخواهد شد

روزی که بمیرم

روزی مانند همه روزهاست

تنها شبیه مارش یکنواخت سربازها

صدای پاهام

در خیابانی که هیچ گاه به نامم نشد

خواهد پیچید.

 

 

بی مقدمه یک شعر جدید:

 

سرش را بر شانه ام می گذارد

و می گوید :

- همسر-

 

- معشوقه بودن کار ساده ای نیست -

 

راه می روم

در خیابانی که به چشم مردانش

چراغی هستم برای رد شدن

پیراهنی برای خریدن

و با قدمهای بلند

از تنها کسی که مرا بر تن کرده است

دور می شوم

 

سرم را میان دستهاش می گیرد

و می گوید :

- من هستم-

 

خوشبخت نیستم

وقتی از آخرین هم خوابگی ام

کابوسی می سازم

و هر شب مرور می کنم

وقتی شبیه آخرین مردی که دوست می داشتم

می بوسی ام

و اصلاً قرار نیست عاشقت باشم

قرار بود کس دیگری شوم

با موهای بور و کمی کوتاه تر از قبل

 

از این پهلو و آن پهلویم پیداست

که تو خوابیده ای

و این ملحفه شاید

برای گریه های خفه ام کافی باشد.

 

 

هيچ كس نبايد بگذارد به چيزي عادت كند . به من نگاه كن ، تازه داشتم دوباره از خورشيد، از كوه ها و حتي از مشكلات زندگي لذت مي بردم . كم كم داشتم مي پذيرفتم كه بي معنايي زندگي تقصير هيچ كس جز خودم نيست . مي خواستم دوباره احساس نفرت و عشق كنم ، احساي نا اميدي و يكنواختي كنم ، تمام آن چيزهاي ساده و احمقانه اي كه زندگي روزمره را تشكيل مي دهند ، اما به وجود آدم لذت مي بخشند . اگر يك روز بتوانم از اينجا بروم بيرون به خودم اجازه مي دهم ديوانه باشم ، چون همه ديوانه اند . البته ديوانه ترين آدمها آن هايي اند كه نمي دانند ديوانه اند ، اما مدام چيزي را كه ديگران به آن ها مي گويند ، تكرار مي كنند.

 

ورونيكا تصميم مي گير بميرد

پائولو كوئيلو

 

درست بالاي ميز كامپيوترم در اتاق تابلويي نصب شده :

چه سرنوشت غم انگيزي كه كرم كوچك ابريشم / تمام عمر قفس مي بافت ولي به فكر پريدن بود (‌استاد منزوي )

حال و هوام مثل همين شعره و خنده هام تعريفي نداره . احساس تنهايي مي كنم و يكجور خلا . مثل اينكه سرتو زير آب گرفته باشن و خودت هم براي زنده موندن دست و پا نزني . من هم زماني مثل ورونيكا تصميم گرفتم  ولي برگشتم و اون زماني كه بين رفتن و برگشتن بودم دلم براي هيچ كدوم از اين چيزاي ساده و احمقانه تنگ نشد . احساس    مي كنم راه نفسم هر روز داره تنگ تر ميشه نمي دونم ايا روزي مي رسه كه احساس كنم هموني هستم كه مي خواستم باشم و براش اين همه مدت تلاش كردم ، اين همه غرامت ، داد ، تهديد ، تحقير ، شكست ...

«و من آن روز را انتظار مي كشم حتي روزي كه ديگر نباشم »

شعري جديد بعد از سكوت چندين ماهه فقط قبل از خوندنش خواهش مي كنم به اعصاب من بيچاره رحم كنيد و با كامنتهايي مثل اومدمو و خوندمو لذت بردمو و عالي بود و تو محشري از همه سري  رو اعصاب به شدت ضعيف من قدم نزنيد .مخاطب باهوش از نظر من مخاطبيه كه براي لذت بردن و يا نبردنش دليل داشته باشه اگر وقت نداريد من منتظر مي مونم كه سر حوصله برگرديد.

به و بلاگ دوستاني سر مي زنم و نظر مي دم كه مطلبمو خونده باشن و نظر داده باشن پس در صورتي كه كامنت اطلاع رساني مي گذاريد  شرايط بالا فراموش نشه لطفاً لطفاً لطفاً

 

دنياي زنانه ام

گره دارد

مانند روسري ام

ساده و مشكي

به دستهاي تو مي خندم

زماني كه مي آيد

و دنيام را قرمز مي كند

من به دردهاي شبانه قانعم

تا روزي مرا مادر بنامي

از ميان لباسهام

كيف آرايشم

كتابهاي نخوانده

شعرهاي نگفته

از ميان آبهاي راكد

ماهي مرده اي را بيرون بكش

كه رنگ  پولكهاش

شبيه چشمهاي من است

بي تو، تمام خيابان هاي اين شهر را ، به نام مي شناسم

زني كه تنهاست

بي دستهات ،گم نخواهد شد

در دنيايي كه به اندازه قدّش ، وسعت دارد

 

 من زن زيبايي نيستم

و مردي كه عاشقم شده

به همين دنياي كوچك ،  قناعت مي كند.

 

 

گاهی فکر می کنم آنقدرها هم بد نیست که به جبر شرایط تصمیم بگیری احساس می کنم همین گوشه کنارها خدایی هست که دستهای کودکانه ام را گرفته و آرام آرام راه می برد و اگر این کودک هر بار که زمین خورده برخاسته از محبت مادرانه اوست.

ازدواج کرده ام و احساس می کنم یک بار هم که شده دیوانگی  را کنار گذاشتم  و به جای جنگ با زندگی پرچم سفید را بالا برده ام.

 

یک کار جدید

 

به حرفهای هیچکس دیگر اعتماد نمی کنم

از زمانی که گوش راستم نمی شنود

- قرمز

به این خط کشی ها عابران پیاده هجوم می آورند

- زرد

چهره گوینده اخبار

سیگار بهمنم روشن می شود

-  سبز

با احتیاط برانید

جادّه در دست تعمیر است

از خیابان می گذرم

و می رسم به دکّه ی روزنامه فروشی

کارت تلفن ؟

نه

دلتنگی هام را به هیچکس نخواهم گفت

به جز پاهام

زمانی که می دوند

و پرنده ای در من شروع به خواندن می کند

من

مردنی

نیستم

و زمانی که هیچ قانونی سرم نمی شود

اصلاً چه فرق می کند

میوه ها در کدام فصل به زمین بیفتند

حرفی بزن

تقویم دیواری من

در روزهای قرمز امسال

مردانی خواهند مرد

که معلوم نیست راست دست باشند

یا چپ دست

هرچند کسی از مرده ها امضا نمی گیرد

 

 

 

احساس می کنم موهام در دست زنی بدکاره ست که هر شب مرا به منزلگاه دلخواه خود می کشاند . احساس می کنم می خواهم به شرایط بگویم نه ، به آنچه توانایی تغییر دادنش را ندارم امّا...

آیا نه یکی نه

بسنده بود که سرنوشت مرا بسازد

من تنها فریاد زدم نه

 

بعد از مدتها یک کار جدید :

 

خیال می کنم  تنهایی ام

در کیف زنییست

که ایستگاه بعد قطار را

به مقصدی نامعلوم ترک می کند

یا میان شکوفه های سیب

وقتی این فصل

چشم بر هم می گذارد

صندوقچه مادربزرگ

کشوی لباسهای پدرم

به جیب های بارانی تو نیز مشکوکم

از بوی هیچ پیراهنی

هنوز این چمدان سخن نگفته است

پاهای من

هنوز به راه هیچ جاده ای نرفته است

سیگارم از نفس نیفتاده

که دست بردارم از این انتظار

پرده ها را بکشم

و به لکنت لولای در بگویم

بر نخواهم گشت

 

قطار که در تاریکی تونل فرو می رود

به یاد زنی می افتم

که داستان همخوابگی هایش را هر روز

در ایستگاه پایانی دفن می کند.