|
به بهانه ششم ارديبهشت آدم به همه چيزعادت مي كند، زودتر از آنچه فكرش را مي كند . حتي اگر موضوع تماشاي راي دادن ساكنان شهري باشد. پس از مدت كوتاهي برا ي آنهايي كه اين طرف ميز نشسته اند ، ماجرا معمولي ترين و يكنواخت ترين كار ممكن به نظر مي رسد ليكن براي افراد ان طرف ميز، ميان راي دهندگان ، هيجان اين واقعه استثنايي در حالي كه جريان معمول زندگي را مختل مي كند همچنان به انتشار ادامه مي دهد. نفس خود انتخابات با اين هيجان هيچ كاري نمي كند : چه كسي اين احساس را درك مي كند؟ اين انديشه به طور مشهودي در آنها جان گرفته است كه اين مجمع عمومي غير معمول به آن ها محتاج است. به ساكنان اين دنياي مخفي، به كساني كه از قبل مهياي ايفاي نقش قهرمان در مقابل نگاه انعطاف پذير بيگانه ها نشده بودند ، آنها محتاج اين نمايندگان نظانم ناشناخته اند . بعضي از راي دهندگان از نظر جسمي و ذهني معلولند اما بعضي از خود نوعي غرور نشان مي دادند، به فكر فرو رفته بودم كه آيا ادعا و تظاهر به آزادي كه به اينان تحميل شده بود در ضمن نوعي سوسو و نشانه ي آزادي نبود؟ يا شايد فقط توهم بود، آن هم فقط براي لحظه اي و نه بيش تر، توهمي ناشي از حضور در اينجا ، از اين كه خود را نشان مي دهند؟ از اينكه نامي دارند؟ ايتالو كالوينو مورچه ي آرژانتيني پ.ن : براي سهولت در درك مقصود نويسنده اسامي شهرها وافراد حذف شده است. انگشتت را از هر طرف خیس کنی باد می آید این نشانی بد یعنی همین نزدیکی رد ّ دهانت را گرفته اند دست به سینه راه برو شاعر! سرت را می برد بادی که زبان آدمیزاد نمی فهمد.
|
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۸۷ ساعت 21:55 توسط مهسا فعّال
|