دیگر نگران چیزی نبود. جیرجیرک  از مخفی گاه خود شروع به آواز خواندن نمود و در آن لحظه قطره ای درشت وکامل از روی سقف و  از میانه دیوار به حرکت در آمد. بی هیچ تعجبی افتادن قطره بر روی زمین را دید . می دانست که سقف از آن نقطه سوراخ است و در حین هر بارشی از آن جا چکه می کند . با خود اندیشید که آن قطره از آبی پاک و شوینده تشکیل شده است... آبی فروریخته از آسمان آبی و رسیده از یک دنیای وسیع و بهتر. قطره ای پاک و نالوده از پستی ها ، فرو ریخته از جایی که افکار جنون آمیزی  چون عشق و ارتباط عاطفی در آن نیست .

با خود اندیشید که اگر این آب می خواست تمامی اتاق را پر کند چندین ساعت و یا چندین هزار سال طول می کشید تا آن جا را غسل تعمید دهد.

آن تنها یک قطره آب ناچیز، و دیگر هیچ نبود. همه چیزاز دید او بی ارزش و فانی شده بود . دیگر تنها به خود ، جنازه و قبر فکر می کرد. قطره ی دیگری در حال چکیدن بود ، چکه ی ناچیزدیگری بر دنیای سراپا گناه و بیهوده ی ما انسانهای مغرور.

 

 

«گابریل گارسیا مارکز»

«زنی که هر روز ساعت شش صبح می آمد»

 

 

سالهاست در هوای پلها

روح سرگردانی پرسه می زند

به خیالش این خط سفید

با این لکنت لجوج

از تصویر چشمانش روزی

شاعر خواهد شد.

 

 

آیا شهوت انگیز ترین قسمت یک تن جایی نیست که جامه در آن جا می درد؟

در عرصه ی انحراف ( که قلمرو لذت متنی است ) هیچ ناحیه « شهوت زایی» وجود ندارد. همچنان که روانکاوی به درستی بیان کرده ، با در« بین بودگی» است که شهوت پدید می آید . در بین بودگی  درخشش پوست در میان دو تکّه لباس ، بین دو لبه . همین بارقه است که می فریبد و اغوا می کند ، یا: به نمایش گذاشتن یک پیدایی- ناپیدایی.

لذت متن لذتی از سنخ عریان نمایی جسمی یا تعلیق روایی نیست. در این مورد نه چاکی هست نه لبه ایی: یک پرده برداری تدریجی: همه هیجان به امید دیدن اندام جنسی ( رویای بچه مدرسه یی ها ) یا با خبر شدن از پایان داستان(ارضای رمان خوان ها) ختم می شود.

 

 

لذت متن

رولان بارت

 

 

 

 

 

 

تمام آسمان را می دوزم

تا دیگر باران نبارد

وقدّم تا طعم دلچسب تابستان کوتاه شود

موها....و ناخنها

حالا می توانم بگویم کودکی ام

پایی برای لی لی دارد

چشمی برای گذاشتن

و جایی برای سیاه باریدن

تا تمام صفحه بوی بابا بگیرد­

و تو....

غلط املایی ام باشی

شاید در مشق شب عید

شاید هم چند کلاس بالاتر بخوانمت!

برای من

مبحث گناه سنگین است

جریمه ها هم....

ونگاه معلّمی که می پرسد:

- چه کسی در صد درجه جوش می آورد؟

- خانم اجازه! آب

که رنگ رویا را می پراند

و آسمان چهل تکّه کاردستی ماست

تا نبارد باران

و بابا کمی دیرتر به خانه بیاید

- اشتباه است

اینقدر دود سیگار فرو نده

تا بابا که آمد

لحظه های خیس را ببوسی!

- کسی چه می داند

شاید یکی از همین روزها

در مچاله ی ورق باطله ها بیست بگیرم

زنان یائسه دست بردارند

از راه رفتن در من

و فراموشی ساده ی سیلی ها

از جنس هفت سالگی ام باشد

در این زمستان

من به اندازه یلدا قد می کشم

تو زیر ناودان شعرم بایست

می خواهم تا لبخند کودکیم خشک نشده

جای تمام ابرهای عقیم

گریه کنم.....

 

 

  

کاش می شد هر چیزکاملی را به این شکل دو نیم کرد. کاش هر کسی می توانست  از این قالب تنگ و بیهوده اش بیرون بیاید.

وقتی کامل بودم همه چیزبرایم طبیعی ،درهم و بر هم و احمقانه بود، مثل هوا . گمان     می کردم همه چیز را می بینم ولی جز پوسته ی سطحی آن چیزی را نمی دیدم.

اگر روزی نیمی از خودت شدی که امیدوارم این طور بشود چون بچه هستی ،چیزهایی را درک خواهی کرد که فراتر از هوشمندی مغزهای کامل است.

تو نیمی از خودت و دنیا را از دست خواهی داد ولی نیمه دیگرت هزاران بار ارزشمند تر خواهد شد. تو هم آرزو خواهی کرد همه چیز مثل خودت دو نیم و لت و پار باشد، چون زیبایی ،خرد و عدالت فقط در چیزی وجود دارد که قطعه قطعه شده است.

 

 

ایتالو کالوینو

ویکنت دو نیم شده

 

 

تا زانو در این زمستان فرو رفته ام

و حالا چقدر شبیه توأم عزیز!

کمی حرف بزن

تا مرده هایی که از نفست بلند می شوند

قسم بخورند

قیامت یک قدمی دهان من است

و این گناه های کودکانه

خدا را می خنداند

و من را

وقتی فکر می کنم

به عمر تاریخ عجیبی

که در موهام سفید شده

می شناسمت مرد ماه بهمن!

وقتی  فکر می کنم

یک جای این خط های موازی می لنگد

باید بلنگد

تا از نقطه ای

مدار عاشقانه ای آغاز شود

و رهگذری در ما

به تمام سکوت ها بگوید: نَه!

چقدر شبیه تو می شوم عزیز!

وقتی پشت می کنم به این بغض نُه ساله

و دهانم باز

آبستن دندانهای سفید می شود

آه که چه یخ بندانی در من است

چیزی نمی خواهم فقط...

درقحطی این شعر

کمی حرف بزن

تا من که در دستهای تو شاعر شده ام

به پس کوچه های اسفند شک  کنم

و قسم بخورم

همین نزدیکی ها ایستاده ای

و برای شعر های ناگفته ام

دست تکان می دهی....

 

 

 

 

و چنین است که معتقدم اخلاق طبیعی ( که به خاطر دین پرستی عمیقی که به آن جان

می دهد سزاوار احترام است ) از نظر بنیادی می تواند با اصول اخلاقیاتی برابری کند که بر شالوده ایمان به تعالی شکل گرفته اند ، ایمانی که تنها به یک چیز نظر دارد و آن اینکه اصول طبیعی به امید رستگاری بر دل ما حک شده اند .         

اگر هنوز هم امور جزئی تری وجود داشته باشند -  و وجود دارند -   که دارای هماهنگی نیستند ، همان اتفاق نیز در رویارویی ادیان مختلف روی می دهد . و آنچه در تعارضها و مجادله های ایمان باید حاکم باشد ، محبت است و دور اندیشی.

 

 

ایمان یا بی ایمانی

امبرتو اکو و کاردینال مارتینی

 

 

طبق عادت هر سال تاسوعا و عاشورا در خانه سپری شد ولی به نظرم دلگیر بود همه چیز بوی رفع تکلیف می داد، چقدر سخته بین مردمی غریب باشی که هر روز اسمت روی نوک زبونشون می یاد .

کیست که مرا یاری کند؟

امیدوارم یکی از این روزها بتونم به این سوال جواب بدم...

 

 

 

کودک نیستم

تا با آخرین نت زنگ مدرسه

از دلهره خط کش های چوبی

به دست های مادر

پناه بیاورم

این خیابان

نه با داغ سفید سیلی اهلی می شود

نه با پلها و پیاده روها

قربانی

اوّلین کودکی ست

که در میان هلهله ی تماشاگران

با چراغی قرمز

از جلوی این گاو وحشی می گذرد.

 

 

مادر

سالهاست به اسم مدرسه افتخار می کند

و من

از هر راهی که می روم

به خانه نمی رسم.