|
گاهی فکر می کنم آنقدرها هم بد نیست که به جبر شرایط تصمیم بگیری احساس می کنم همین گوشه کنارها خدایی هست که دستهای کودکانه ام را گرفته و آرام آرام راه می برد و اگر این کودک هر بار که زمین خورده برخاسته از محبت مادرانه اوست. ازدواج کرده ام و احساس می کنم یک بار هم که شده دیوانگی را کنار گذاشتم و به جای جنگ با زندگی پرچم سفید را بالا برده ام.
یک کار جدید
به حرفهای هیچکس دیگر اعتماد نمی کنم از زمانی که گوش راستم نمی شنود - قرمز به این خط کشی ها عابران پیاده هجوم می آورند - زرد چهره گوینده اخبار سیگار بهمنم روشن می شود - سبز با احتیاط برانید جادّه در دست تعمیر است از خیابان می گذرم و می رسم به دکّه ی روزنامه فروشی کارت تلفن ؟ نه دلتنگی هام را به هیچکس نخواهم گفت به جز پاهام زمانی که می دوند و پرنده ای در من شروع به خواندن می کند من مردنی نیستم و زمانی که هیچ قانونی سرم نمی شود اصلاً چه فرق می کند میوه ها در کدام فصل به زمین بیفتند حرفی بزن تقویم دیواری من در روزهای قرمز امسال مردانی خواهند مرد که معلوم نیست راست دست باشند یا چپ دست هرچند کسی از مرده ها امضا نمی گیرد
|
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 10:5 توسط مهسا فعّال
|