|
در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد. این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیشامدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند – زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی به وسیله افیون است- ولی افسوس که تاثیر این گونه داروها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می افزاید. آیا روزی به اسرار این اتفاقات ماورائ طبیعی ، این انعکاس سایه روح که در حالت اغما و برزخ بین خواب و بیداری جلوه می کند کسی پی خواهد برد؟ بوف کور صادق هدایت نوروز هرچه داشت لااقل کمی زندگی را از روال عادی خارج کرد و من فکر می کنم اینکه دوباره همه چیز به حالت طبیعی خود برگشته انگار که هیچ وقت وقفه ای در آن رخ نداده از همان دردهاست... پیاده رو پاهام را نشانه رفته است مثل برف در دستهای شما مچاله می شوم پرت به آغوش مردی که نمی شناسم صبح زمستانی من خودسوزی این آدم برفی برگ آخر تقویم را ورق خواهد زد.
|
+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین ۱۳۸۷ ساعت 20:38 توسط مهسا فعّال
|