دوباره آن بقچه باز شد. باز هم آن پوست مچاله شده، چشمهایی که ترکیده بود، و آن دندانها ... سینه پدر خیس از عرق شد و تابستان یخ زده ای ، پیراهن سیاه را به تنش چسباند . به پشتش نگاه کرد تا به چیزی تکیه کند . دیوار ، تخته سنگ ، هیچ چیز نبود. کف دستهایش را به طرف ماسه های روی زمین برد . زانو زد. نشست. انگشتانش را که از دستهایش دور شده بود به طرف خودش کشید و در جیب شلوارش فرو برد .(- یالا دیگه پیرمرد) شیشه کوچکی را بیرون کشید.

تا او بتواند در شیشه را باز کند و گلوله قرمز و کوچک نیترو گلیسیرین را در بیاورد و زیر زبانش بگذارد ، جسد طاهر را دفن کردند ، از خاک در آوردند، دوباره دفن کردند ، همه خاکها را رویش ریختند ، بعد خاک  را کنار زدند و جسد را از تاریکی ته گودال در آوردند و باز دفنش کردند و ...

 

یوزپلنگانی که با من دویده اند

بیژن نجدی

 

دو شعر کوتاه  و البته قدیمی :

 

1

در من ردّپای گرگیست

که هر شب

رو به قرص کامل صورتم

زوزه می کشد

به من نگاه کن

که در چهاردهمین شب این ماه

زیباتر از همیشه ام...

گرسنه تر از همیشه ای...

نشانم بده

دستی که به نشانه دوستی نخواهم گرفت.

 

2

پشت خطهای قرمزی

که ایمنی عشقم را

تحویل ماموران مترو می دهند

در آخرین ایستگاه

که صندلی ها جای خالی تو را

به انسانهای سکوی مجاور

می ایستم

با سیگار ممنوعی بر لب

و عاشقانه ترین ترانه در گوش

پیاده می شوی

غیر از من

زنان زیبای دیگر را می شناسی

- مسافران محترم

اینجا پایان خط است -