بی مقدمه یک شعر جدید:

 

سرش را بر شانه ام می گذارد

و می گوید :

- همسر-

 

- معشوقه بودن کار ساده ای نیست -

 

راه می روم

در خیابانی که به چشم مردانش

چراغی هستم برای رد شدن

پیراهنی برای خریدن

و با قدمهای بلند

از تنها کسی که مرا بر تن کرده است

دور می شوم

 

سرم را میان دستهاش می گیرد

و می گوید :

- من هستم-

 

خوشبخت نیستم

وقتی از آخرین هم خوابگی ام

کابوسی می سازم

و هر شب مرور می کنم

وقتی شبیه آخرین مردی که دوست می داشتم

می بوسی ام

و اصلاً قرار نیست عاشقت باشم

قرار بود کس دیگری شوم

با موهای بور و کمی کوتاه تر از قبل

 

از این پهلو و آن پهلویم پیداست

که تو خوابیده ای

و این ملحفه شاید

برای گریه های خفه ام کافی باشد.