|
بی مقدمه یک شعر جدید:
سرش را بر شانه ام می گذارد و می گوید : - همسر-
- معشوقه بودن کار ساده ای نیست -
راه می روم در خیابانی که به چشم مردانش چراغی هستم برای رد شدن پیراهنی برای خریدن و با قدمهای بلند از تنها کسی که مرا بر تن کرده است دور می شوم
سرم را میان دستهاش می گیرد و می گوید : - من هستم-
خوشبخت نیستم وقتی از آخرین هم خوابگی ام کابوسی می سازم و هر شب مرور می کنم وقتی شبیه آخرین مردی که دوست می داشتم می بوسی ام و اصلاً قرار نیست عاشقت باشم قرار بود کس دیگری شوم با موهای بور و کمی کوتاه تر از قبل
از این پهلو و آن پهلویم پیداست که تو خوابیده ای و این ملحفه شاید برای گریه های خفه ام کافی باشد.
|
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام دی ۱۳۸۹ ساعت 11:32 توسط مهسا فعّال
|