چون عصر فرزانگی فراز آید

و آدمی

آدمی را یاور شود

از ما ای شمایان

با گذشت یاد آرید

 

برتولت برشت

 

و یک شعر از خودم:

 

 

پا بر خطی می گذارد

که از فکر مرگی ناگهانی

زبانش می گیرد

پشت دلشوره چراغ راهنما

من ایستاده ام

و به لطف غنایم این جنگ خیابانی

این روزها

دیگر شاعر نیستم

از لرزش دستهام

پشت فرمان پیداست

که به اوّلین عابر

راه بهشت را نشان خواهم داد.

 

 

 من پری کوچک غمگینی می شناسم

که در اقیانوسی مسکن دارد

و دلش را در یک نی لبک  چوبین

می نوازد ، آرام ، آرام

پری کوچک غمگینی

که شب از یک بوسه می میرد

و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.

 

فروغ فرخزاد

 

اینو نوشتم تا یه کم از خودم بدم بیاد که امروز نتوستم برم ظهیر الدوله چون سر کار بودم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

وقتی دور می شوی

بوی پیراهنت

در فنرهای این تخت شکوفه می کند

چقدر به تو نزدیکم

به رویای کالی که امروز

در لبهام می رسد.

 

 

 

« وفاداری ، هنگانی که از یک عشق حقیقی ناشی نشده باشد چقدر کسالت بار است »

 

جهالت

میلان کوندرا

 

 

 

سروهای آزاد را پدر به تاب می بندد

هفت ساله ام

در دامن  این طبیعت اهلی

ازسنگهایی که سرم را نشانه رفته اند

پناه می برم به بستری که در آن

آبهای راکد جهان

به جریان می افتد

من ، سیگار، کاغذ این شعر

در این بازی شبانه

کدام یک خواهیم سوخت؟!

- صبح بخیردخترم

درختها پر از هوای سیب

سیبها در فکر تبعید

با من به شکار می آیی؟

- پدر!

من از دندان فریب خورده ات می ترسم

از تکانهای این تاب

و تعبیرخواب زمستانی درخت

در اردیبهشتی که ندیده ام

می خواهم به شکل آن آدم برفی بمیرم

که با طلوع خورشید

روی دست زمین می ماند

و معلوم نیست

در خواب کدام دختر باکره سرازیر شود

یا بعد از جنگ صوتی این پارک

با صورتی زخمی

و زانوهای خراشیده

یک نفس برای بارانهای موسمی

رنگین کمان گریه کنم

- شب بخیر

با این همه هذیان

خوابی برای دیدن نخواهی داشت

جز یک میوه ی دو نیم شده

و مردی که کلمات ممنوع جهان را

از کف دستت خط می زند.

 

 

 

 

 

پیرمرد اندیشید ، تصور کن که هر روز کسی بخواهد در صددکشتن ماه بر آید . ماه می گریزد ، اما فکرش را بکن که اگر هر روز کسی بخواهد خورشید را بکشد چه می شود ؟

سپس اندیشید ما چه خوشبخت به دنیا آمده ایم.

آن گاه دلش به حال ماهی بزرگ سوخت ، چون ماهی چیزی برای خوردن نداشت و اراده پیرمرد به کشتن ماهی تاثیری در دلسوزیش به حال جانور نداشت .

پیرمرد اندیشید ، راستی این ماهی غذای چند نفر خواهد شد ؟ آیا آنها شایسته خوردن این ماهی هستند ؟نه ، البته که نیستند. هیچ کس نیست که به واسطه رفتار و بزرگی مقامش شایسته خوردان این ماهی باشد.

پیرمرد اندیشید ، من این چیزها را نمی فهمم . اما خوب است که ما مجبور نیستیم خورشید یا ماه یا ستاره ها را بکشیم . کافی است در دریا زندگی کنیم و برادران حقیقی خودمان را بکشیم.

 

 

پیرمرد و دریا

ارنست همینگوی

 

 

 

 

در اقیانوسی غرق می شوم

که به اندازه صدای تو آرام است

کسی فکر نمی کند

این همه ماهی قرمز

که سیزده هر سال

در من رها می کنی

فکر نحسی به سرشان بزند.