|
نشان دیگر بهار- آن چه من بهار می نامم – این است که وقتی سر می رسد ما خودمان را گم می کنیم. همان آدمهایی می شویم که به آنها می گویند گم گشته. تصور کنید که مهمانتان پیش از آنکه فرصت کنید جای اش را نشان دهید روی صندلی مورد علاقه شما بنشیند. هرکس در خانه اش صندلی مخصوص خود را دارد. یک باره احساس ناراحتی می کنید . بعد خیلی زود صفا و طراوت بر می گردد. تقریباً هیچ چیز عوض نشده و همین هیچ ، همه چیز را عوض می کند. روی صندلی دیگری جز صندلی همیشه گی می نشینید ، مقابلتان چشم انداز دیگری ست . منزل خودتان هستید ولی به گونه ای زیباتر، گذرا. ما خیلی سریع به آنچه داریم عادت می کنیم . شکر خدا هراز گاهی بهار سر می رسد و همه چیز را بهم می ریزد و ما در می یابیم که هیچ وقت مالک چیزی نبوده ایم و من از این اکتشاف ، چیزی مسرت بخش تر نمی شناسم. مسیح در شقایق و بند باز کریستیان بوبن فکر نمی کنم تا هفته اوّل عید پست دیگه ای بذارم، امیدوارم سال 87 برای همه سال خوبی باشه ، این شعر برای سال 85 همین موقع هاست. بوسه های ما هنوز کشف نشده بود که مثلثی مبهم در اقیانوسی دور افتاده فیثاغورث را بلعید حالا دوست داری درزاویه قائم کدام شعر آغوش باز کنم؟! من سرِ زمین را در دستانم گرفتم وقتی در سرزمین لبهای تو به سلامتی گیلاسهای قرمز چرخ می زدم و ضربان نفسم را در راه شیری دهانت جا می گذاشتم روزهای معصوم من کجای این سالها پنهان است؟! وقتی با هر تپش ابر آبستن سیگارم آتش می گیرد تو در ذهن کدام قطره ی باران دود می شوی؟! من از آسمان ناتمام این شهر خسته ام و این کابوس های گرسنه که هر روز پیش روم تعبیر می شوند امّا... تو آرام بگیر ابرکم! سالهاست در این شعر های کفن پوش به مردن عادت می کنم سالهاست حرف تازه ی بهار تکرار خواستن توست و من... عجیب کوچک می شوم برای شعری که در چهار فصل تنت رقم می خورد بی بوسه ات این زمستان هم بی آذوقه خواهم ماند با حضور مبهمی از تو در این رویای نیمه کاره...
|
|
من نمی تونم وقتی عصبانی هستم مثل آدمهای روشنفکر سعی کنم خودمو خونسرد نشون بدم و وانمود کنم که حالا اتفاقه دیگه پیش می یاد! آخه زور داره ... خیلی هم زور داره که ساعت 5 بعد از ظهر خسته از سر کار که برمی گردی به امید اینکه شاید تو نشر ثالث چیزی برای خوندن پیدا کنی بری هفت تیر بعد یهو چند نفر مثل جن معلق سر رات سبز شن و به جرم کوتاهی مانتو! بدون گوش دادن به حرفات سوار ماشینت کنن و بعد درو ببندن و بگن آقا پر شد برو.... (مگه تاکسیه؟!) جالبیش اینه که بری ساختمان معاونت ارشاد و بعد سر دسته دزدها بهشون بگه اینو واسه چی آوردین اینکه مقنعه سرشه و بعد بگن آوردیم دیگه! ( انگار کیلوییه!) بعد تو باید اعتراض کنی و اونا بهت بگن : ببین خیلی ناراحتی تو زیرزمین چند نفر هستن که اجازه هم ندارن به خونواده هاشون خبر بدن می تونی بری اونجا. ببرنت در ابعاد تمام رخ ، نیم رخ ، سه رخ ....ازت عکس بگیرن و پرونده درست کنن و تو همش نگران باشی که حالا به پدرت با این وضع معده و اینکه دکترا گفتن هرگونه عصبانیتی براش سمه چه جوری بگی ... از همه بدتر مانتویی که اون همه دوستش داری رو ازت بگیرن!!! حیف که من اینجا با چند نفر رو در بایسی دارم وگرنه ....... پ.ن: دریغا ما که دنیا را آماده ی مهربانی می خواستیم کرد ، خود مهربان شدن نتوانستیم. یه شعر قدیمی: میان آواز دختران باکره نفس بکش هوای این صومعه ومن که در برف سال پیش روی موهات جا مانده ام بهار در حنجره قدیسه ها شکوفه خواهم کرد تا نگاه مریم به اندازه گناه ما سنگین باشد.
|