|
مي نوسيم نه براي آنكه نوشتن برايم راحت تر از زبان آوردن است ، چرا كه در نوشتن خود مي نويسم اما در گفتار به اندازه كافي صادق نيستم. شايد براي آنكه همچنان در نظر ديگران قوي به نظر بيايم اما آيا اين واقعا چيزيست كه اكنون درون خود حس مي كنم؟ اندوه به اندوه سايه « سبكي تحمل ناپذير هستي » سنگين تر مي شود ، از ميان آدمها آنهاي كه نزديكترند غريبه تر به چشم مي آيند و من پرچم صلح را بالا برده ام و تن داده ام به اين آبهاي مواج تا شايد سرنوشت راهي بهتر از من براي زندگي كردن داشته باشد. «آيا نه / يكي نه / بسنده بود كه سرنوشت مرا بسازد ؟ » از يك طرف كسي درونم مي گويد تو بايد تغيير كني چون كساني هستند كه هنوز دوستت دارند و تو در قبال دوست داشتن آنها مسئولي ، پس به اين قرصها عادت كن ، به كابوسهاي شبانه ات عادت كن ، به دوست داشتن بي آنكه بداني آيا خواهان دوست داشتن هستي يا نه عادت كن ، به اين روزمرگي ، به اين حس منفعل بودن كه درد است و از آن دردهاست « كه مثل خوره روحت را آهسته در انزوا مي خورد و مي تراشد و اين دردها را نمي شود به كسي اظهار كرد» عادت كن به اينكه بگويي مي توانم اما زانوانت توانايي برخواستن نداشته باشند ، عادت كن كه بخندي كه مبادا تصوير اين دختر شاد و سرزنده از ذهن اطرافيانت جايش را به خود واقعيت بدهد كه هر لحظه چه حتي در يك مهماني شلوغ به غار تنهايي ات پناه مي بري. از يك طرف صدايي كه شايد قوي تر از ديگريست مي گويد : مي خواهي عادت كني به فرار كردن ، بايست و سر آزادي ات مبارزه كن ، آيا رهايي بهتر از خود را به قفس كوبيدن نيست ، تا كي مي تواني خودت را سركوب كني و با اينكه يك بار شكست خوردي باز مي خواهي ادامه بدهي ؟ به چه قيمتي بايد ادامه داد ؟ آيا زندگي آنقدر كوتاه نيست كه بتوانی جوانيت را آنگونه كه مي خواهی سپري كنی ؟ آيا خوردن اين قرصها مانند طنابي نيست كه دور گردن ببري بسته شده است و به محض باز شدن اين ببر وحشي مانند گذشته با تني زخمي و دلي پركينه انتقام خودش را از خودش خواهد گرفت و در اين ميان به تماشاچيان هم آسيب خواهد رساند؟ مي غلطم به گوشه اتاقم و آن دو هنوز حرف مي زنند ، مي جنگند و من تنها مي خواهم به خوابي عميق فرو روم ، خوابي كه روياي بيداري يك آرزوي غير ممكن باشد.
|
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 23:27 توسط مهسا فعّال
|