هنوز مانده ام و از شهامت سالهای دور خبری نیست ...

خوب می دانم روزی بی آنکه میلی به رفتن داشته باشم خواهم مرد. دوستی می گفت : از خانه می آیی یک دستمال سپید ، پاکتی سیگار و گزینه شعر فروغ بیاور، احتمال گریستن ما بسیار است...

فکر نمی کنم تا فروردین پستی بذارم و ادب حکم می کنه که  پیشاپیش سال جدید رو تبریک بگم.

برای امروز که طنین اندوهگین ترین ترانه من است:

 

 

زیبایی ام

به پای دختران این شهر نمی رسد

دستانم  به تو...

هیزم بیاور

از درختی که هر پاییز

پاره های تن زنی را به زمین می ریزد

گلهای گونه ام

در انتظار شکفتنند

رگهای سرد شقیقه ام، بهار...

میان فصلی که از دستان تو آغاز می شود

قد کشیده ام

آنقدر که عروس...

حالا از آسمان تیله می ریزد

پشت پنجره ام کلاغی کل می کشد

و از حلقه دود، دور انگشتم

خوب پیداست

که با آخرین سیگار

دستانت را ترک خواهیم گفت.