چند روزیه یه کار قدیمی رو مدام تو ذهنم مرور می کنم ، نمی دونم اصلن این شعر قویه یا نه ولی وقتی یاد حسی می افتم که اون زمان داشتم همه چی فرق می کنه....

فکر می کنم برای  آذر سال 85 باشه...

 

 

 

صدای زنگ دار تابهای این پارک

یعنی بزرگ شده ام

حالا چه فرق می کند کنار چندمین سیلی

سیلی از اشک هام

آذوقه قحطی چشمهات باشد

هنوز فصلهای تاریک در من

با جرقه های خشمت روشن می شوند

و کودکی هفت ساله فکر می کند

در انعکاس خشک حنجره

بابا یعنی معکوس دوباره آب

که در دستهاش نان می روید

زخمهای عمیق درخت

از چروک همان لحظه هاست

که ربنا کنار سفره

دستهات را به شاخه هاش پیوند می داد

و جرعه ای آب

برای ریشه دواندن کافی بود

کودک هقت ساله فکر می کند

درختهای معلول

چشم به پاهای او دوخته اند

تا کی قد می کشد

و تو همیشه می خواستی کوچک بمانم

ماندم

و حالا مسئول فلج سبزینه ها...

اگر همیشه

در هر مصرع این سال کبیسه

بد می افتم

تقصیر هیچ کس نیست

تابها هنوز قول آغوش تو را می دهند.

 

 

 

 

چقدر زمان لازم بوده

تا کلمه عفو بر زبان جاری شود

تا حرکتی اعتماد انگیز انجام گیرد

بیا تا جبران محبت های ناکرده کنیم

بیا آغاز کنیم

فرصتی گران به دشمن خویی از کف داده ایم

و کسی نمی داند

برای جبران گذشته چقدر فرصت باقیست

دستم را بگیر!

 

مارگوت بیکل

 

یک سفر به محلات همراه تمام کسانی که واقعا خودشون و کاراشون برام ارزشمند بودند اینقدر این سفر برام ارزش معنوی داشت که سعی کردم یادم بره خیلی ها به داوری جشنواره شعر پیشرو محلات اعتراض کردند و واقعا بعضی جاها حق با اونها بود ، سعی کردم یادم بیاد که مسعود احمدی می گفت یک شاعر باید سخاوتمند باشه نه به معنای اینکه به دیگران ببخشه بلکه به این معنا که از چیزهایی که دنیا هم می خواد به اون بده بگذره.

دیدار با حسین غیاثی ، کسری کبیری ، تورج بخشایشی...  و دیدار دوباره وحید طلعت ، آزاده نیکویی... و عمران میری ، مهدی فخرایی ، حمید رضا محمدی... که لحظه به لحظه اتوبوس رو برام شیرین کردند به همه سختی ها می ارزید شعر بالا رو نوشتم تا یاد بگیرم سخاوتمند باشم.

 

 

حالا بیا خیال کنیم

این جاده مرا سر به راه کند

کدام تونل به بن بست نمی رسد؟!

در هزاره چندمین چم

سر گیجه مان خوب می شود ؟!

سکوت کدام جاده فرعی

از دست این همه فریاد

نجاتمان خواهد داد؟!

بیا خیال کنیم

هیچ وقت نخواستی به راه تو بیایم

فقط می خواستی با تو

راه بیایم.

 

 

 

 

 

من همه چیز را به گردن گرفته ام و نمی توانم هیچ کس را سرزنش کنم و از هیچ چیز هم متاسف نیستم ، پرنده ای که خاری سینه اش را خسته است از قانونی تغییر ناپذیر پیروی می کند ، او نمی داند چه چیزی وادارش کرده که سینه اش را به خار بسپارد و آواز خوانان می میرد .

حتی لحظه ای که خار سینه اش را می شکافد از فرا رسیدن مرگش آگاه نیست . به همان قانع است که آنقدر بخواند و بخواند تا دیگر صدایی در گلویش باقی نماند.

ولی ما  هنگامی که خاری در سینه مان فرو می کنیم ، می دانیم ، درک می کنیم و با این همه ادامه می دهیم...

                                      ادامه می دهیم...

                                         ادامه می دهیم...

مرغان شاخسار طرب

کالین مک کالو

 

 

و بعد از مدتها یه کار جدید که امیدوارم باز بتونم تغییرش بدم :

 

روز- خارجی – پارک جنگلی

مرد با روزنامه ای زیر بغل

عکس زن در یک آگهی ترحیم

همان نیمکت همیشگی

حساب اشکی که گفت برگرد را صاف می کند

نیمکتی که در دروغ های عاشقانه

دست هردوی شان را خوانده بود

 

شب – داخلی – اتاق نیمه تاریک

نفسهای مرد به شماره می افتد

غریبه ای به آغوشش انگار

و فراموشی

سهم زنیست

که قلبش

روی سنجاق سینه اش شکافته شد

بر نمی گردد

اگر برای دوست داشتن

 از ساعت ها عقب بماند.

 

 

آیا زنان قابلیت تحصیل کردن دارند؟ به نظر ناپلئون نداشتند ، نظر دکتر جانسون عکس این بود . آیا زنان روح دارند ؟ بعضی از قبایل بدوی معتقدند که ندارند . دیگران برعکس معتقدند که زنان نیمه خدا هستند و از این رو آنها را می پرستند .

برخی از خردمندان بر این عقیده اند که زنان از نظر ذهنی سطحی ترند . برخی دیگر می گویند از نظر آگاهی عمیق ترند . گوته به زنان احترام می گذاشت . موسولینی از آنها متنفر است به هر کجا نگاه می کردی مردان درباره زنان فکر می کردند و نظر متفاوتی داشتند .

دفترچه ام با نوشته های خرچنگ قورباغه و یادداشتهای متناقض سیاه شده بود . با حسرت نگاهی به محقق بغل دستیم انداختم که چکیده های بسیار مرتبی می نوشت و غالبا آنها را به ترتیب حروف الفبا طبقه بندی می کرد ، به این نتیجه رسیدم که سر در آوردن از این قضیه محال است . اضطراب آور بود . گیج کننده بود . تحقیر آمیز بود . حقیقت از لا به لای انگشتانم گریخته بود تا آخرین قطره .

فکر کردم احتمالا نمی توانم به خانه بر گردم و این مطلب را به عنوان تحقیقی جدی در زمینه مطالعه زن و داستان اضافه کنم که بدن زنان نسبت به بدن مردان موی کمتری دارد ، یا سن بلوغ در میان ساکنان جزایر جنوب نه سال است _ یا نکند نود سال باشد؟ _ حتی دستخطم از فرط حواس پرتی نا خوانا شده بود. خجالت آور بود که نتوانی در پایان یک روز کار چیزی جدیتر و معتبرتر ارائه کنی .

اگر نمی توانستم درباره زن در گذشته به حقیقت دست پیدا کنم ، چرا درباره زن در آینده به خودم زحمت بدهم ؟

 

 

ویرجینیا  وولف

اتاقی از آن خود

 

 

 

 

در تابوتی فریاد آن زن خفه شد

حالا بر قبری تفاله اش را پرت می کنند

مادری مهربان

همسری فداکار

که هیچ کدام راست نبود

جز تاریخ تولّدش

و شعری که پسر کوچکش

از لبهای دختر همسایه دزدیده بود

در جهنم یکدست کفنش

نذری ها آب می شوند

و چشمهای باز

دست مرده شوری را گاز می گیرند

او می خواست بماند

بر تخت جوانیش

هم آغوش بوسه های دزدکی

با مرد شناسنامه اش

تا تکرار دوستت دارم

عادت را از پرده گوشش بتکاند

امّا...هم پای ابرهای چهلمین روز

هیچکس نبارید

فقط نامی که مرزهای تنش را دوست داشت

آه کشید

تا چند روز دیگر

گناهش را باز در باکره ای بیافریند.

 

شهریور 85