|
کسی در باران نقش بازی نمی کند حتی خود پسندترین بازیگر هم می داند مردم غافلگیر شده تماشا گران خوبی نیستند. دوربین قدیمی عباس صفاری چند وقتیه نمی تونم شعر جدید بنویسم و این به شدت رو اعصابمه بازم یه کار قدیمی: رو نویسی از یک نامه اداری - نقطه سر خط حواست را جمع کن که خمیر آخرین کاغذ شعر خوبی از آب در بیاید - ریاست محترم کسی نمی داند این عاشقانه چقدر حرف برای نگفتن دارد بگذار کانون سیل امسال در چشمهای موسمی من فاجعه قحطی این سرزمین را کمرنگ کند - و من الله التوفیق آرام باش دخترم خدا بزرگتر از آن است که در این پاکت جا شود. |
|
من هرگز نخواستم از عشق برجی بیافرینم مه آلود وغمناک با پنجره های مسدود و تاریک، من می خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم ساده و کودکانه . من از دوست داشتن فقط لحظه ها را می خواستم ، آن لحظه ای که تو را به نام می نامیدم. آن لحظه ای که خاکستری گذرای زمین در میان موج جوشان مه رطوبتی سحرگاهی داشت ، آن لحظه ای که در باطل اباطیل دیگران نیز خرسندی کودکانه ای می چرخید. تو زیستن در لحظه ها را بیاموز، که من دیگر برای تو از بی نهایت سخن نخواهم گفت و چه سوگوارانه است تمام پایان ها برای تو... نادر ابراهیمی بار دیگر شهری که دوست می داشتم اینم یه شعر از خودم: سر به هوای تو می شوم
زیر چترهای باز نشده پا به پای یک روسری خیس که کوتاه می آید از این پارک تا در برگ ریزان امسال خش خش قدمهات را به یاد نیاورد برایت چه فرق می کند اگر اسم نوک زبانم به حرف بیاید و در اعترافی ساده بگوید دیگر شهامت بوسیدن مردی که هم اسم تو نباشد در من نیست |
|
از آنچه مرا دلتنگ کرده است ،از آنچه مرا در خود شکسته است ،بگذار از اینها بگویم بابایی... از کسی که از دل دخترش بی خبر است. بابایی به بویت قسم خسته ام ، دیگر چشمهایم اشکی ندارد برای ریختن دیگر از این همه واهمه پوکیدم. می فهمی ؟ می فهمی ؟ مجتبی معظمی با صدای پرویز پرستویی از کاست بابایی اینم یه شعر از خودم: این مرداب هنوز بوی کینه های قدیمی می دهد پدر ! نوزده سال دیگر بزرگم کن سر به راه می شوم و آغوشت خالی از بهانه ها برای آن زن کافیست گوش کن چقدر نفرت انگیز است بغض پینه بسته مادرم که در خلسه نزدیک نفسهات خواست بمانی لحظه ای بیشتر تا نهال کوچک باغچه قد بکشد و مرد که گریه نمی کند دیگر کابوسم را شبها کنار تو جا نمی گذارم این تخت کوچکتر از آن است که هق هق چشمهای مرا بخواباند بی گناه تر از اشکهایی که راهی سفرت می کرد پای من بود هنوز نه ایستاده دیوار فرو ریخت این روزها هم مدام اعصابم را دود می کنم و نیستی که سیلی ات نگران نیکوتین خونم باشد بیا تا از دستت نرفته ام در این مرداب تا غرق نشده ام من با لهجه لجن حرف می زنم پدر! نوزده سال دیگر بزرگم کن. |
|
باشد تو می توانی شعر های مرا به دست آوری عشقم را میلم را به سیگار و این تن را که به نابودیم می کشاند این شعر رو زمانی برای کسی که دوستش داشتم فرستادم ، حالا برای کسی می خونم که ازش متنفرم ، البته پر واضحه که اینا دو شخص هستن و من معلوم نیست با این همه حس متضاد درونم می خوام چه بلایی سر خودم بیارم. قبلا فکر می کردم نمی خوام هر کسی هر جور دلش می خواد زندگی منو تغییر بده بنابر این مبارزه کردم ، داد کشیدم ، تهدید کردم ... نشد و زندگیم به همون روالی پیش رفت که اونا می خواستن... حالا دارم سکوت می کنم شاید برای اینکه حرفی برای گفتن ندارم شاید هم برای اینکه توانی برای حرف زدن ندارم که من با دومیش بیشتر موافقم. مرا طاقت من نیست. این روزا این جوری می گذره... روی همین درخت قلبم تیر می کشد تو سردی لبهام را با استکان چایت سر نگاهم که می کنی شب پشت این پنجره تمام می شود - فرزند مثل ماه چه چاله های تاریکی درصورت توست دوام بیاور که مادر کینه هاش را در گلویت صاف می کند و لورکا از کولیان دروازه ی بیت اللحم سراغ تو را می گیرد « ای دوست بگوی او کجاست دخترکت ، دخترک تلخت کجاست » گوشه ای از همین آسمان وقتی می خواستم اوّل دبستان باشم و با یک روبان قرمز کنج مقنعه ای یکدست سفید - مادر سلام باران که می بارد بابا پشت کدام کتاب خواهد آمد؟ - ساده نشو دخترم او همین جاست و اگر چند سالی از مردنش می گذرد من نخواستم داغ نقطه ی آخر بر پشت دستت بماند - در این سجّاده ی پینه بسته مادر خدا چند بخش دارد؟! یکی به من می رسد یکی به تو پسر بچّه ای مو بور و زنی که نمی شناسمش - فرزند مثل ماه دوام بیاورکه لورکا از گارد سیویل و وحشت ریگ روان به سکوت نقره ای صورتت پناه آورده بود « ای دوست !هوای آن به سرم بود که به آرامی در بستری بمیرم بر تختی با فنرهای فولاد و در میان ملافه های کتان...» «داخل گیومه از شعر نغمه ی خوابگرد اثر لورکا با ترجمه ی احمد شاملو» خرداد 86 یکی از شعر هایی که با اینکه خودم گفتم اما هر بار که می خونم آرومم می کنه... |
|
گاهی وقتها شده ساعتها می شینم به معنای این جملات فکر می کنم به اینکه چطور همه شون کم و بیش توی زندگیمون اتفاق افتادند حالا برای ما یا به وسیله ما اونقدر ها مهم نیست مهم این فاجعه است که بدون توقف داره به مسیر خودش ادامه می ده ... ویسواوا شیبورسکا در کتاب آدم ها روی پل ، شعر نگاه اول می گه: بسیار شگفت زده می شدند/ اگر می دانستند/ دیگر مدتهاست بازیچه دست تقدیر بودند/ بالخره هر آغازی فقط ادامه ای ست / و کتاب حوادث همیشه از نیمه آن باز می شود. این شعری که پایین می خونید از مارگوت بیکل شاعر آلمانیه که سالهاست با اعصاب من بازی می کنه : ساده است نوازش سگی ولگرد شاهد آن بودن که چگونه زیر غلتکی می رود و گفتن که سگ من نبود ساده است ستایش گلی چیدنش و از یاد بردن که گلدان را آب باید داد ساده است بهره جویی از انسانی دوست داشتنش بی احساس عشقی او را به خود وا نهادن وگفتن که دیگر نمی شناسمش ساده است لغزش های خود را شناختن با دیگران زیستن به حساب ایشان و گفتن که من اینچنینم باری زیستن سخت ساده است و پیچیده نیز هم |
باد می رفت به سروقت چنار
من به سروقت خدا می رفتم
همه حرف ما همین بود
باز هم سلام
می شد جور دیگه ای هم شروع کرد ، می شد خیلی راحت تر از این حرفا احساس کنی که چند نفری هستند تا پشت صفحه مانیتورشون برای چند لحظه هم که شده به دغدغه های تو فکر کنن برای پست اول حرفی بیشتر از این ندارم به علاوه اینکه من شاعرم و همین کافیست اگر بخواهم چند لحظه بیشتر بمیرم.
این هم یه کار قدیمی:
من از مرگ نمی ترسم
از خدا هم
و تمام دلهره کودکانه ام بر نوار مشکی عکس پدر جا ماند حالا فقط از کلاغی می ترسم که پشت پنجره ام می نشیند هر روز اخم می کند به خیال آنکه عاشقش شدم از آب که دو سلولش دشنام است و یکیش نفرت از هوا که قلاب سنگها هر غروب زخمیش می کند زمین هم مرا می ترساند این روزها می گویند اوزون چند سالی ست پاره شده و این کره دیگر باکره نیست من از برق نگاه آسمان و رعدی که در امتداد یک کابوس نوزادی را از خواب می پراند از تاریکی بوسه های چند هزار تومانی می ترسم از آرامبخش شیارداری که خواب مادرم را تا صبح به دوش می کِشد و خواهرم را در متن ترانه ای تاریک می کُشد از رگهای خونی شب کوری های اتاقم می ترسم و در آغوش تمام این اضطرابها پک آخر یک سیگارم ترسم از مچاله شدن جنازه ام نیست من از مرگ نمی ترسم
از خدا هم
آبان85 |