گاهی وقتها شده ساعتها می شینم به معنای این جملات فکر می کنم به اینکه چطور همه شون کم و بیش توی زندگیمون اتفاق افتادند حالا برای ما یا به وسیله ما اونقدر ها مهم نیست مهم این فاجعه است که بدون توقف داره به مسیر خودش ادامه می ده ...

ویسواوا شیبورسکا در کتاب آدم ها روی پل ، شعر نگاه اول می گه: بسیار شگفت زده می شدند/ اگر می دانستند/ دیگر مدتهاست بازیچه دست تقدیر بودند/ بالخره هر آغازی فقط ادامه ای ست / و کتاب حوادث همیشه از نیمه آن باز می شود.

 

این شعری که پایین می خونید از مارگوت بیکل شاعر آلمانیه که سالهاست با اعصاب من بازی می کنه :

ساده است نوازش سگی ولگرد

شاهد آن بودن که چگونه زیر غلتکی می رود

و گفتن که سگ من نبود

ساده است ستایش گلی

چیدنش

و از یاد بردن که گلدان را آب باید داد

ساده است بهره جویی از انسانی

دوست داشتنش بی احساس عشقی

او را به خود وا نهادن وگفتن

که دیگر نمی شناسمش

ساده است لغزش های خود را شناختن

با دیگران زیستن به حساب ایشان

و گفتن که من اینچنینم

باری زیستن سخت ساده است

و پیچیده نیز هم