از آنچه مرا دلتنگ کرده است ،از آنچه مرا در خود شکسته است ،بگذار از اینها بگویم بابایی... از کسی که از دل دخترش بی خبر است.

بابایی به بویت قسم خسته ام ، دیگر چشمهایم اشکی ندارد برای ریختن دیگر از این همه واهمه پوکیدم. می فهمی ؟ می فهمی ؟

مجتبی معظمی با صدای پرویز پرستویی از کاست بابایی

 

اینم یه شعر از خودم:

این مرداب

 هنوز بوی کینه های قدیمی می دهد پدر !

نوزده سال دیگر بزرگم کن

سر به راه می شوم

و آغوشت خالی از بهانه ها

برای آن زن کافیست

گوش کن

چقدر نفرت انگیز است

بغض پینه بسته مادرم

که در خلسه نزدیک نفسهات

خواست بمانی

لحظه ای بیشتر

تا نهال کوچک باغچه قد بکشد

و مرد که گریه نمی کند

دیگر کابوسم را شبها کنار تو جا نمی گذارم

این تخت کوچکتر از آن است

که هق هق چشمهای مرا بخواباند

بی گناه تر از اشکهایی که راهی سفرت می کرد

پای من بود

هنوز نه ایستاده

دیوار فرو ریخت

این روزها هم مدام اعصابم را دود می کنم

و نیستی که سیلی ات

نگران نیکوتین خونم باشد

بیا تا از دستت نرفته ام

در این مرداب

تا غرق نشده ام

من با لهجه لجن حرف می زنم پدر!

نوزده سال دیگر بزرگم کن.