دیگر نگران چیزی نبود. جیرجیرک  از مخفی گاه خود شروع به آواز خواندن نمود و در آن لحظه قطره ای درشت وکامل از روی سقف و  از میانه دیوار به حرکت در آمد. بی هیچ تعجبی افتادن قطره بر روی زمین را دید . می دانست که سقف از آن نقطه سوراخ است و در حین هر بارشی از آن جا چکه می کند . با خود اندیشید که آن قطره از آبی پاک و شوینده تشکیل شده است... آبی فروریخته از آسمان آبی و رسیده از یک دنیای وسیع و بهتر. قطره ای پاک و نالوده از پستی ها ، فرو ریخته از جایی که افکار جنون آمیزی  چون عشق و ارتباط عاطفی در آن نیست .

با خود اندیشید که اگر این آب می خواست تمامی اتاق را پر کند چندین ساعت و یا چندین هزار سال طول می کشید تا آن جا را غسل تعمید دهد.

آن تنها یک قطره آب ناچیز، و دیگر هیچ نبود. همه چیزاز دید او بی ارزش و فانی شده بود . دیگر تنها به خود ، جنازه و قبر فکر می کرد. قطره ی دیگری در حال چکیدن بود ، چکه ی ناچیزدیگری بر دنیای سراپا گناه و بیهوده ی ما انسانهای مغرور.

 

 

«گابریل گارسیا مارکز»

«زنی که هر روز ساعت شش صبح می آمد»

 

 

سالهاست در هوای پلها

روح سرگردانی پرسه می زند

به خیالش این خط سفید

با این لکنت لجوج

از تصویر چشمانش روزی

شاعر خواهد شد.