|
لبریز از شعف و شادی ، به خیابان آمدم و برای نخستین بار خودم را در افق دوردست اولین قرن زندگی ام باز شناختم. خانه ام در آرامش و آراستگی منظم ساعت شش و ربع ، از انوار الوان سحرگاهی لذت می برد. دامیانا در آشپز خانه آزادانه صدایش را ول داده بود و از ته دل آواز می خواند و گربه ، سر زنده و کیفور دمش را دور مچ پاهایم پیچاند و دنبالم تا میز تحریر آمد. سرگرم مرتب کردن کاغذهای مچاله ، دوات و قلم پر غازم بودم که خورشید بر در ختان بادام پارک نور افشاند و کشتی رودخانه ای پست ، پس از یک هفته تاخیر ناشی از خشکسالی ، زوزه کشان از ترعه گذشت و وارد بندر شد. سر انجام زندگی واقعی از راه رسید، در حالی که قلبم آسوده و در امان محکوم بود که در یکی از روزهای پس از صد سالگی ام در احتضاری شیرین مالامال از عشق ناب بمیرد.
خاطره دلبرکان غمگین من گابریل گارسیا مارکز
جنایت در یک آکواریوم ماهیگیر دریا را به خانه اش آورد به این قایق چوبی اعتماد کن پیرمرد در این آب تن زنی شناور است که برای قلّاب تو دندان تیز می کند باله می رقصد با تمام شعر های نگفته در سینه اش ارنست بیچاره من دندان کرم خورده ات را پایین بفرست داستان تازه ات کوسه ایست که به آب شهری این تنگ تبعید شده است.
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۸۷ ساعت 21:4 توسط مهسا فعّال
|