|
تو آنگونه کن که می خواهی/ امّا جز این نیست عزیزم/ عشق ما بی هیچ آرایه ای ، بی هیچ حادثه ای نا منتظر / با دردی که چنین بر جانمان پای می فشارد / چیزی نیست جز نفرت . رفتن با ماندن تفاوتی ندارد/ من و تو عزیزم/روزنامه صبحگاهی را دو باره خوانده ایم / و برای بار دوّم چشم در ساعت دو خته ایم / دو بار دست همدیگر را فشرده ایم/ دیگر کاری برای انجام نمانده است / دلمردگی این دو ساعت مارا کشت . من اینجایم با اعصابم بر آتش سیگار / دستان تو امّا در تنهاییت یخ می زند / کاش می دانستی که پرندگان عشق / هر گز دو بار پر نمی گشایند / دوست من/ عشق مسافری ست که تنها یک بار به سراغمان می آید و... یکباره می رود. نزار قبّانی در بندر آبی چشمانت یک کار قدیمی: خط می کشم بر خیابانی که از سرم زیاد است با احتیاط رد شوید این چراغ رنگ عوض می کند و حالا چقدر به چشمهای شما می آید به شمشادهایی که شکل یک فنجان صف می کشند پشت هم و لگدهای عابری تعبیر فردای زمین می شود از سرعت خود بکاهید ماشین ها خیابان را زیر می کنند و پای این رفت و آمد در جیب کدام رهگذر دشت به گلهای سرخ می رسد آه به دخترک کسی نمی داند تنها شما که رنگ این چراغ عجیب به دستهایتان می آید.
|
|
پیش از آنکه واپسین نفس را برآرم/ پیش از آنکه پرده فرو افتد / پیش از پژمردن آخرین گل / بر آنم که زتدگی کنم / بر آنم که عشق بورزم / بر آنم که باشم . در این جهان ظلمانی / در این روزگار سرشار از فجایع / در این دنیای پرکینه / نزد کسانی که نیازمند منند / کسانی که نیازمند ایشانم / کسانی که ستایش انگیزند / تا دریابم / شگفتی کنم / باز شناسم / که ام / که می توانم باشم / که می خواهم باشم / تا روزها بی ثمر نماند / ساعت ها جان یابد / و لحظه ها گرانبار شود . هنگامی که می خندم / هنگامی که می گریم / هنگامی که لب فرو می بندم . در سفرم به سوی تو / به سوی خود / به سوی حقیقت / که راهی ست ناشناخته / پر خار / ناهموار / راهی که باری در آن گام می گذارم / که در ان گام نهاده ام / و سر بازگشت ندارم . بی آن که دیده باشم شکوفایی گل ها را / بی آن که شنیده باشم خروش رودها را / بی آن که به شگفت در آیم از زیبایی حیات / اکنون مرگ می تواند فراز آید / اکنون می توانم به راه افتم / اکنون می توانم بگویم که زندگی کرده ام. مارگوت بیکل پ.ن 1 : امروز تولدمه اگر کسی می خواد تبریک بگه مجازه پ.ن 2 : بخواب هلیا، دیر است، دود دیدگانت را آزار می دهد....نادر ابراهیمی هم... روحش شاد به کنارم می آیی ُ زمین به قدمهایت آرایش جنگی داده است در روزی از روزهای خرداد این ماه جذامی را به خانه ات ببر میان کتابهای شعر و بستری که پلکهایم را رو به زیباترین آسمان این شهر می بندد شهادت می دهم به تمام اسمهای اعظم که از نامت آموخته ام شمعهای بیست و یکمین سال تولّدم را فوت چراغها را خاموش و به دنیای شما می آیم در شبی از شبهای خرداد که این ماه جذامی به هیچ گناهی اعتراف نخواهد کرد.
|
|
از تمام نوشته ها من آن را دوست دارم كه نويسنده آن را با خون خود نوشته باشد. با خون بنويس! آن گاه خواهي آموخت كه خون و روح يكي است . درك خون ديگران آسان نيست. از اين رو است كه من از خوانندگان سرسري و سطحي متنفرم. كسي كه خواننده خود را مي شناسد ديگر براي او چيزي نخواهد نوشت. اگر يك قرن ديگر، خوانندگان سطحي فعلي ادامه يابند خود روح هم خواهد گنديد. چنين گفت زرتشت «نيچه» اين روزها حافظ برايم يك پل است كودكان خيابان با گلهايي به نشانه جنگ به سويم مي دوند - در كف دستهايتان خانم نقشه هاي دقيق جغرافيايي راه گم مي كنند و اين پيشاني بلند نشانه خوبي نيست تهران برايتان شهر كوچكيست امّا در اين خيابان راهي هست كه هرگز نخواهيد شناخت - پيشگوي هميشه تاريخ دست از سرم بردار با اين پيراهن پاره رد هيچ گرگي را نمي توان زد.
|
|
به بهانه ششم ارديبهشت آدم به همه چيزعادت مي كند، زودتر از آنچه فكرش را مي كند . حتي اگر موضوع تماشاي راي دادن ساكنان شهري باشد. پس از مدت كوتاهي برا ي آنهايي كه اين طرف ميز نشسته اند ، ماجرا معمولي ترين و يكنواخت ترين كار ممكن به نظر مي رسد ليكن براي افراد ان طرف ميز، ميان راي دهندگان ، هيجان اين واقعه استثنايي در حالي كه جريان معمول زندگي را مختل مي كند همچنان به انتشار ادامه مي دهد. نفس خود انتخابات با اين هيجان هيچ كاري نمي كند : چه كسي اين احساس را درك مي كند؟ اين انديشه به طور مشهودي در آنها جان گرفته است كه اين مجمع عمومي غير معمول به آن ها محتاج است. به ساكنان اين دنياي مخفي، به كساني كه از قبل مهياي ايفاي نقش قهرمان در مقابل نگاه انعطاف پذير بيگانه ها نشده بودند ، آنها محتاج اين نمايندگان نظانم ناشناخته اند . بعضي از راي دهندگان از نظر جسمي و ذهني معلولند اما بعضي از خود نوعي غرور نشان مي دادند، به فكر فرو رفته بودم كه آيا ادعا و تظاهر به آزادي كه به اينان تحميل شده بود در ضمن نوعي سوسو و نشانه ي آزادي نبود؟ يا شايد فقط توهم بود، آن هم فقط براي لحظه اي و نه بيش تر، توهمي ناشي از حضور در اينجا ، از اين كه خود را نشان مي دهند؟ از اينكه نامي دارند؟ ايتالو كالوينو مورچه ي آرژانتيني پ.ن : براي سهولت در درك مقصود نويسنده اسامي شهرها وافراد حذف شده است. انگشتت را از هر طرف خیس کنی باد می آید این نشانی بد یعنی همین نزدیکی رد ّ دهانت را گرفته اند دست به سینه راه برو شاعر! سرت را می برد بادی که زبان آدمیزاد نمی فهمد.
|
|
در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد. این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیشامدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند – زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی به وسیله افیون است- ولی افسوس که تاثیر این گونه داروها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می افزاید. آیا روزی به اسرار این اتفاقات ماورائ طبیعی ، این انعکاس سایه روح که در حالت اغما و برزخ بین خواب و بیداری جلوه می کند کسی پی خواهد برد؟ بوف کور صادق هدایت نوروز هرچه داشت لااقل کمی زندگی را از روال عادی خارج کرد و من فکر می کنم اینکه دوباره همه چیز به حالت طبیعی خود برگشته انگار که هیچ وقت وقفه ای در آن رخ نداده از همان دردهاست... پیاده رو پاهام را نشانه رفته است مثل برف در دستهای شما مچاله می شوم پرت به آغوش مردی که نمی شناسم صبح زمستانی من خودسوزی این آدم برفی برگ آخر تقویم را ورق خواهد زد.
|
|
نشان دیگر بهار- آن چه من بهار می نامم – این است که وقتی سر می رسد ما خودمان را گم می کنیم. همان آدمهایی می شویم که به آنها می گویند گم گشته. تصور کنید که مهمانتان پیش از آنکه فرصت کنید جای اش را نشان دهید روی صندلی مورد علاقه شما بنشیند. هرکس در خانه اش صندلی مخصوص خود را دارد. یک باره احساس ناراحتی می کنید . بعد خیلی زود صفا و طراوت بر می گردد. تقریباً هیچ چیز عوض نشده و همین هیچ ، همه چیز را عوض می کند. روی صندلی دیگری جز صندلی همیشه گی می نشینید ، مقابلتان چشم انداز دیگری ست . منزل خودتان هستید ولی به گونه ای زیباتر، گذرا. ما خیلی سریع به آنچه داریم عادت می کنیم . شکر خدا هراز گاهی بهار سر می رسد و همه چیز را بهم می ریزد و ما در می یابیم که هیچ وقت مالک چیزی نبوده ایم و من از این اکتشاف ، چیزی مسرت بخش تر نمی شناسم. مسیح در شقایق و بند باز کریستیان بوبن فکر نمی کنم تا هفته اوّل عید پست دیگه ای بذارم، امیدوارم سال 87 برای همه سال خوبی باشه ، این شعر برای سال 85 همین موقع هاست. بوسه های ما هنوز کشف نشده بود که مثلثی مبهم در اقیانوسی دور افتاده فیثاغورث را بلعید حالا دوست داری درزاویه قائم کدام شعر آغوش باز کنم؟! من سرِ زمین را در دستانم گرفتم وقتی در سرزمین لبهای تو به سلامتی گیلاسهای قرمز چرخ می زدم و ضربان نفسم را در راه شیری دهانت جا می گذاشتم روزهای معصوم من کجای این سالها پنهان است؟! وقتی با هر تپش ابر آبستن سیگارم آتش می گیرد تو در ذهن کدام قطره ی باران دود می شوی؟! من از آسمان ناتمام این شهر خسته ام و این کابوس های گرسنه که هر روز پیش روم تعبیر می شوند امّا... تو آرام بگیر ابرکم! سالهاست در این شعر های کفن پوش به مردن عادت می کنم سالهاست حرف تازه ی بهار تکرار خواستن توست و من... عجیب کوچک می شوم برای شعری که در چهار فصل تنت رقم می خورد بی بوسه ات این زمستان هم بی آذوقه خواهم ماند با حضور مبهمی از تو در این رویای نیمه کاره...
|
|
من نمی تونم وقتی عصبانی هستم مثل آدمهای روشنفکر سعی کنم خودمو خونسرد نشون بدم و وانمود کنم که حالا اتفاقه دیگه پیش می یاد! آخه زور داره ... خیلی هم زور داره که ساعت 5 بعد از ظهر خسته از سر کار که برمی گردی به امید اینکه شاید تو نشر ثالث چیزی برای خوندن پیدا کنی بری هفت تیر بعد یهو چند نفر مثل جن معلق سر رات سبز شن و به جرم کوتاهی مانتو! بدون گوش دادن به حرفات سوار ماشینت کنن و بعد درو ببندن و بگن آقا پر شد برو.... (مگه تاکسیه؟!) جالبیش اینه که بری ساختمان معاونت ارشاد و بعد سر دسته دزدها بهشون بگه اینو واسه چی آوردین اینکه مقنعه سرشه و بعد بگن آوردیم دیگه! ( انگار کیلوییه!) بعد تو باید اعتراض کنی و اونا بهت بگن : ببین خیلی ناراحتی تو زیرزمین چند نفر هستن که اجازه هم ندارن به خونواده هاشون خبر بدن می تونی بری اونجا. ببرنت در ابعاد تمام رخ ، نیم رخ ، سه رخ ....ازت عکس بگیرن و پرونده درست کنن و تو همش نگران باشی که حالا به پدرت با این وضع معده و اینکه دکترا گفتن هرگونه عصبانیتی براش سمه چه جوری بگی ... از همه بدتر مانتویی که اون همه دوستش داری رو ازت بگیرن!!! حیف که من اینجا با چند نفر رو در بایسی دارم وگرنه ....... پ.ن: دریغا ما که دنیا را آماده ی مهربانی می خواستیم کرد ، خود مهربان شدن نتوانستیم. یه شعر قدیمی: میان آواز دختران باکره نفس بکش هوای این صومعه ومن که در برف سال پیش روی موهات جا مانده ام بهار در حنجره قدیسه ها شکوفه خواهم کرد تا نگاه مریم به اندازه گناه ما سنگین باشد.
|
|
دیگر نگران چیزی نبود. جیرجیرک از مخفی گاه خود شروع به آواز خواندن نمود و در آن لحظه قطره ای درشت وکامل از روی سقف و از میانه دیوار به حرکت در آمد. بی هیچ تعجبی افتادن قطره بر روی زمین را دید . می دانست که سقف از آن نقطه سوراخ است و در حین هر بارشی از آن جا چکه می کند . با خود اندیشید که آن قطره از آبی پاک و شوینده تشکیل شده است... آبی فروریخته از آسمان آبی و رسیده از یک دنیای وسیع و بهتر. قطره ای پاک و نالوده از پستی ها ، فرو ریخته از جایی که افکار جنون آمیزی چون عشق و ارتباط عاطفی در آن نیست . با خود اندیشید که اگر این آب می خواست تمامی اتاق را پر کند چندین ساعت و یا چندین هزار سال طول می کشید تا آن جا را غسل تعمید دهد. آن تنها یک قطره آب ناچیز، و دیگر هیچ نبود. همه چیزاز دید او بی ارزش و فانی شده بود . دیگر تنها به خود ، جنازه و قبر فکر می کرد. قطره ی دیگری در حال چکیدن بود ، چکه ی ناچیزدیگری بر دنیای سراپا گناه و بیهوده ی ما انسانهای مغرور. «گابریل گارسیا مارکز» «زنی که هر روز ساعت شش صبح می آمد» سالهاست در هوای پلها روح سرگردانی پرسه می زند به خیالش این خط سفید با این لکنت لجوج از تصویر چشمانش روزی شاعر خواهد شد.
|
|
آیا شهوت انگیز ترین قسمت یک تن جایی نیست که جامه در آن جا می درد؟ در عرصه ی انحراف ( که قلمرو لذت متنی است ) هیچ ناحیه « شهوت زایی» وجود ندارد. همچنان که روانکاوی به درستی بیان کرده ، با در« بین بودگی» است که شهوت پدید می آید . در بین بودگی درخشش پوست در میان دو تکّه لباس ، بین دو لبه . همین بارقه است که می فریبد و اغوا می کند ، یا: به نمایش گذاشتن یک پیدایی- ناپیدایی. لذت متن لذتی از سنخ عریان نمایی جسمی یا تعلیق روایی نیست. در این مورد نه چاکی هست نه لبه ایی: یک پرده برداری تدریجی: همه هیجان به امید دیدن اندام جنسی ( رویای بچه مدرسه یی ها ) یا با خبر شدن از پایان داستان(ارضای رمان خوان ها) ختم می شود. لذت متن رولان بارت
تمام آسمان را می دوزم تا دیگر باران نبارد وقدّم تا طعم دلچسب تابستان کوتاه شود موها....و ناخنها حالا می توانم بگویم کودکی ام پایی برای لی لی دارد چشمی برای گذاشتن و جایی برای سیاه باریدن تا تمام صفحه بوی بابا بگیرد و تو.... غلط املایی ام باشی شاید در مشق شب عید شاید هم چند کلاس بالاتر بخوانمت! برای من مبحث گناه سنگین است جریمه ها هم.... ونگاه معلّمی که می پرسد: - چه کسی در صد درجه جوش می آورد؟ - خانم اجازه! آب که رنگ رویا را می پراند و آسمان چهل تکّه کاردستی ماست تا نبارد باران و بابا کمی دیرتر به خانه بیاید - اشتباه است اینقدر دود سیگار فرو نده تا بابا که آمد لحظه های خیس را ببوسی! - کسی چه می داند شاید یکی از همین روزها در مچاله ی ورق باطله ها بیست بگیرم زنان یائسه دست بردارند از راه رفتن در من و فراموشی ساده ی سیلی ها از جنس هفت سالگی ام باشد در این زمستان من به اندازه یلدا قد می کشم تو زیر ناودان شعرم بایست می خواهم تا لبخند کودکیم خشک نشده جای تمام ابرهای عقیم گریه کنم.....
|
|
کاش می شد هر چیزکاملی را به این شکل دو نیم کرد. کاش هر کسی می توانست از این قالب تنگ و بیهوده اش بیرون بیاید. وقتی کامل بودم همه چیزبرایم طبیعی ،درهم و بر هم و احمقانه بود، مثل هوا . گمان می کردم همه چیز را می بینم ولی جز پوسته ی سطحی آن چیزی را نمی دیدم. اگر روزی نیمی از خودت شدی که امیدوارم این طور بشود چون بچه هستی ،چیزهایی را درک خواهی کرد که فراتر از هوشمندی مغزهای کامل است. تو نیمی از خودت و دنیا را از دست خواهی داد ولی نیمه دیگرت هزاران بار ارزشمند تر خواهد شد. تو هم آرزو خواهی کرد همه چیز مثل خودت دو نیم و لت و پار باشد، چون زیبایی ،خرد و عدالت فقط در چیزی وجود دارد که قطعه قطعه شده است. ایتالو کالوینو ویکنت دو نیم شده تا زانو در این زمستان فرو رفته ام و حالا چقدر شبیه توأم عزیز! کمی حرف بزن تا مرده هایی که از نفست بلند می شوند قسم بخورند قیامت یک قدمی دهان من است و این گناه های کودکانه خدا را می خنداند و من را وقتی فکر می کنم به عمر تاریخ عجیبی که در موهام سفید شده می شناسمت مرد ماه بهمن! وقتی فکر می کنم یک جای این خط های موازی می لنگد باید بلنگد تا از نقطه ای مدار عاشقانه ای آغاز شود و رهگذری در ما به تمام سکوت ها بگوید: نَه! چقدر شبیه تو می شوم عزیز! وقتی پشت می کنم به این بغض نُه ساله و دهانم باز آبستن دندانهای سفید می شود آه که چه یخ بندانی در من است چیزی نمی خواهم فقط... درقحطی این شعر کمی حرف بزن تا من که در دستهای تو شاعر شده ام به پس کوچه های اسفند شک کنم و قسم بخورم همین نزدیکی ها ایستاده ای و برای شعر های ناگفته ام دست تکان می دهی....
|