|
احساس می کنم موهام در دست زنی بدکاره ست که هر شب مرا به منزلگاه دلخواه خود می کشاند . احساس می کنم می خواهم به شرایط بگویم نه ، به آنچه توانایی تغییر دادنش را ندارم امّا... آیا نه یکی نه بسنده بود که سرنوشت مرا بسازد من تنها فریاد زدم نه
بعد از مدتها یک کار جدید :
خیال می کنم تنهایی ام در کیف زنییست که ایستگاه بعد قطار را به مقصدی نامعلوم ترک می کند یا میان شکوفه های سیب وقتی این فصل چشم بر هم می گذارد صندوقچه مادربزرگ کشوی لباسهای پدرم به جیب های بارانی تو نیز مشکوکم از بوی هیچ پیراهنی هنوز این چمدان سخن نگفته است پاهای من هنوز به راه هیچ جاده ای نرفته است سیگارم از نفس نیفتاده که دست بردارم از این انتظار پرده ها را بکشم و به لکنت لولای در بگویم بر نخواهم گشت
قطار که در تاریکی تونل فرو می رود به یاد زنی می افتم که داستان همخوابگی هایش را هر روز در ایستگاه پایانی دفن می کند.
|
+ نوشته شده در جمعه هفتم اسفند ۱۳۸۸ ساعت 21:2 توسط مهسا فعّال
|