|
از در راست ، مردم به اتاقی که در آن شورای قیمومت خانوادگی تشکیل شده است وارد می شوند ، آخرین سخنان آخرین سحنگو را می شنوند، به یاد می سپارند و از در چپ بیرون می روند. همین که بیرون رسیدند قضاوت خود را به همه جهانیان اعلام می کنند. قضاوتی که از روی آخرین سخنان بعمل آمده درست ولی فی حد ذاته باطل است. اگر مردم می خواستند قضاوتی بکنند که بطور قطع درست باشد می بایستی در اتاق بمانند و عضو شورای قیمومت بشوند و این هم در حقیققت ، آنها را برای قضاوت محجور می ساخت.
مقدمه کتاب مسخ اثر کافکا ( ترجمه صادق هدایت)
از همان دنده ای بلند شده ای که خواب چپم را تعبیر می کند آمده بودم بمانم با اتوبوسی که مرا بهتر از این راه می شناسد من جنگجویی شکست خورده که پاسبان مرز پیراهنش بود تو اشغالگری زیبا که از پشت دنده هایی شکسته در خواب خدایان مصر ستاره می شمارد پا بر این خاک اگر می گذاری فراموش نکن دریا با اوّلین موج ردّپایت را خواهد شست.
|
نوشته شده توسط مهسا فعّال در چهارشنبه هفدهم مهر 1387 ساعت 10:1 موضوع | لینک ثابت
|
شده بود یک انار. یک انار خشکیده که پشت یک مشت خرت و پرت گوشه یک انبار زیر شیروانی افتاده بود و اگر کسی برش می داشت و تکانش می داد، می توانست صدای بهم خوردن دانه های خشکش را بشنود. بوی ماندگی را در بینی اش احساس می کرد. بویی ترش و شیرین که در هوا می ماسید، آن را سنگین می کرد و مانند لایه ای از عرق بر پوست او می نشست . دلش می خواست از جایش برخیزد و بگریزد امّا فقط توانست یکی از انگشت های دست چپش را تکان بدهد و با همان حرکت احساس کرد که یکی از دانه های انار پر آب شد.
چهل سالگی ناهید طباطبایی
راه آسمان را خیابان بهتر از همه ما می شناسد به زبان من قدم بزن چرا که قسمتی از خاک تهران نه زبان آدمیزاد می فهمد نه زبان ماشین هایی که برای جنگ پشت چراغ قرمز صف می کشند دست بردار از شمارش دندانهایم و پا بر دنده های من بگذار زمانی که این خیابان به شکل زنی زیبا چراغ سبز نشان می دهد.
|
نوشته شده توسط مهسا فعّال در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 ساعت 22:50 موضوع | لینک ثابت
|
آیا احمقانه است اگر درباره مرگ کنجکاو و مشتاق باشم؟ به نظر من آخرت و معادی وجود ندارد. درخت خشکیده برای همیشه مرده است و دیگر نمی روید. پرنده ی یخ زده دیگر زنده نمی شود. انسان هم همین طور است .بیا لحظه ای درنگ نکنیم به خود آییم و به پا خیزیم. انسان تا زمانی که نمرده، زنده است و چون بمیرد دیگر برایش بازگشتی نیست. هرمان هسه نرگس و زرین دهان یکی یکی پرنده ها روی پشت بام می افتند آسمان آنقدر زخمی هست که اسلحه تان را سمت دیگری نشانه بروید چرا که هیچ زنی از این خانه دو بار به دنیا نخواهد آمد رقصی در قلّه های دور دست می چرخید و زمین به شک می افتاد پرنده ای که به پرواز نرسید پر پر زدُ تمام تنش را به شکارچیان بخشید.
|
نوشته شده توسط مهسا فعّال در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 ساعت 21:49 موضوع | لینک ثابت
|
تو آنگونه کن که می خواهی/ امّا جز این نیست عزیزم/ عشق ما بی هیچ آرایه ای ، بی هیچ حادثه ای نا منتظر / با دردی که چنین بر جانمان پای می فشارد / چیزی نیست جز نفرت . رفتن با ماندن تفاوتی ندارد/ من و تو عزیزم/روزنامه صبحگاهی را دو باره خوانده ایم / و برای بار دوّم چشم در ساعت دو خته ایم / دو بار دست همدیگر را فشرده ایم/ دیگر کاری برای انجام نمانده است / دلمردگی این دو ساعت مارا کشت . من اینجایم با اعصابم بر آتش سیگار / دستان تو امّا در تنهاییت یخ می زند / کاش می دانستی که پرندگان عشق / هر گز دو بار پر نمی گشایند / دوست من/ عشق مسافری ست که تنها یک بار به سراغمان می آید و... یکباره می رود. نزار قبّانی در بندر آبی چشمانت یک کار قدیمی: خط می کشم بر خیابانی که از سرم زیاد است با احتیاط رد شوید این چراغ رنگ عوض می کند و حالا چقدر به چشمهای شما می آید به شمشادهایی که شکل یک فنجان صف می کشند پشت هم و لگدهای عابری تعبیر فردای زمین می شود از سرعت خود بکاهید ماشین ها خیابان را زیر می کنند و پای این رفت و آمد در جیب کدام رهگذر دشت به گلهای سرخ می رسد آه به دخترک کسی نمی داند تنها شما که رنگ این چراغ عجیب به دستهایتان می آید.
|
نوشته شده توسط مهسا فعّال در سه شنبه هجدهم تیر 1387 ساعت 7:10 موضوع | لینک ثابت
|
پیش از آنکه واپسین نفس را برآرم/ پیش از آنکه پرده فرو افتد / پیش از پژمردن آخرین گل / بر آنم که زتدگی کنم / بر آنم که عشق بورزم / بر آنم که باشم . در این جهان ظلمانی / در این روزگار سرشار از فجایع / در این دنیای پرکینه / نزد کسانی که نیازمند منند / کسانی که نیازمند ایشانم / کسانی که ستایش انگیزند / تا دریابم / شگفتی کنم / باز شناسم / که ام / که می توانم باشم / که می خواهم باشم / تا روزها بی ثمر نماند / ساعت ها جان یابد / و لحظه ها گرانبار شود . هنگامی که می خندم / هنگامی که می گریم / هنگامی که لب فرو می بندم . در سفرم به سوی تو / به سوی خود / به سوی حقیقت / که راهی ست ناشناخته / پر خار / ناهموار / راهی که باری در آن گام می گذارم / که در ان گام نهاده ام / و سر بازگشت ندارم . بی آن که دیده باشم شکوفایی گل ها را / بی آن که شنیده باشم خروش رودها را / بی آن که به شگفت در آیم از زیبایی حیات / اکنون مرگ می تواند فراز آید / اکنون می توانم به راه افتم / اکنون می توانم بگویم که زندگی کرده ام. مارگوت بیکل پ.ن 1 : امروز تولدمه اگر کسی می خواد تبریک بگه مجازه پ.ن 2 : بخواب هلیا، دیر است، دود دیدگانت را آزار می دهد....نادر ابراهیمی هم... روحش شاد به کنارم می آیی ُ زمین به قدمهایت آرایش جنگی داده است در روزی از روزهای خرداد این ماه جذامی را به خانه ات ببر میان کتابهای شعر و بستری که پلکهایم را رو به زیباترین آسمان این شهر می بندد شهادت می دهم به تمام اسمهای اعظم که از نامت آموخته ام شمعهای بیست و یکمین سال تولّدم را فوت چراغها را خاموش و به دنیای شما می آیم در شبی از شبهای خرداد که این ماه جذامی به هیچ گناهی اعتراف نخواهد کرد.
|
نوشته شده توسط مهسا فعّال در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 ساعت 7:27 موضوع | لینک ثابت
|
از تمام نوشته ها من آن را دوست دارم كه نويسنده آن را با خون خود نوشته باشد. با خون بنويس! آن گاه خواهي آموخت كه خون و روح يكي است . درك خون ديگران آسان نيست. از اين رو است كه من از خوانندگان سرسري و سطحي متنفرم. كسي كه خواننده خود را مي شناسد ديگر براي او چيزي نخواهد نوشت. اگر يك قرن ديگر، خوانندگان سطحي فعلي ادامه يابند خود روح هم خواهد گنديد. چنين گفت زرتشت «نيچه» اين روزها حافظ برايم يك پل است كودكان خيابان با گلهايي به نشانه جنگ به سويم مي دوند - در كف دستهايتان خانم نقشه هاي دقيق جغرافيايي راه گم مي كنند و اين پيشاني بلند نشانه خوبي نيست تهران برايتان شهر كوچكيست امّا در اين خيابان راهي هست كه هرگز نخواهيد شناخت - پيشگوي هميشه تاريخ دست از سرم بردار با اين پيراهن پاره رد هيچ گرگي را نمي توان زد.
|
نوشته شده توسط مهسا فعّال در جمعه سوم خرداد 1387 ساعت 14:11 موضوع | لینک ثابت
|
به بهانه ششم ارديبهشت آدم به همه چيزعادت مي كند، زودتر از آنچه فكرش را مي كند . حتي اگر موضوع تماشاي راي دادن ساكنان شهري باشد. پس از مدت كوتاهي برا ي آنهايي كه اين طرف ميز نشسته اند ، ماجرا معمولي ترين و يكنواخت ترين كار ممكن به نظر مي رسد ليكن براي افراد ان طرف ميز، ميان راي دهندگان ، هيجان اين واقعه استثنايي در حالي كه جريان معمول زندگي را مختل مي كند همچنان به انتشار ادامه مي دهد. نفس خود انتخابات با اين هيجان هيچ كاري نمي كند : چه كسي اين احساس را درك مي كند؟ اين انديشه به طور مشهودي در آنها جان گرفته است كه اين مجمع عمومي غير معمول به آن ها محتاج است. به ساكنان اين دنياي مخفي، به كساني كه از قبل مهياي ايفاي نقش قهرمان در مقابل نگاه انعطاف پذير بيگانه ها نشده بودند ، آنها محتاج اين نمايندگان نظانم ناشناخته اند . بعضي از راي دهندگان از نظر جسمي و ذهني معلولند اما بعضي از خود نوعي غرور نشان مي دادند، به فكر فرو رفته بودم كه آيا ادعا و تظاهر به آزادي كه به اينان تحميل شده بود در ضمن نوعي سوسو و نشانه ي آزادي نبود؟ يا شايد فقط توهم بود، آن هم فقط براي لحظه اي و نه بيش تر، توهمي ناشي از حضور در اينجا ، از اين كه خود را نشان مي دهند؟ از اينكه نامي دارند؟ ايتالو كالوينو مورچه ي آرژانتيني پ.ن : براي سهولت در درك مقصود نويسنده اسامي شهرها وافراد حذف شده است. انگشتت را از هر طرف خیس کنی باد می آید این نشانی بد یعنی همین نزدیکی رد ّ دهانت را گرفته اند دست به سینه راه برو شاعر! سرت را می برد بادی که زبان آدمیزاد نمی فهمد.
|
نوشته شده توسط مهسا فعّال در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 21:55 موضوع | لینک ثابت
|
در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد. این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیشامدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند – زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی به وسیله افیون است- ولی افسوس که تاثیر این گونه داروها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می افزاید. آیا روزی به اسرار این اتفاقات ماورائ طبیعی ، این انعکاس سایه روح که در حالت اغما و برزخ بین خواب و بیداری جلوه می کند کسی پی خواهد برد؟ بوف کور صادق هدایت نوروز هرچه داشت لااقل کمی زندگی را از روال عادی خارج کرد و من فکر می کنم اینکه دوباره همه چیز به حالت طبیعی خود برگشته انگار که هیچ وقت وقفه ای در آن رخ نداده از همان دردهاست... پیاده رو پاهام را نشانه رفته است مثل برف در دستهای شما مچاله می شوم پرت به آغوش مردی که نمی شناسم صبح زمستانی من خودسوزی این آدم برفی برگ آخر تقویم را ورق خواهد زد.
|
نوشته شده توسط مهسا فعّال در شنبه هفدهم فروردین 1387 ساعت 20:38 موضوع | لینک ثابت
|
نشان دیگر بهار- آن چه من بهار می نامم – این است که وقتی سر می رسد ما خودمان را گم می کنیم. همان آدمهایی می شویم که به آنها می گویند گم گشته. تصور کنید که مهمانتان پیش از آنکه فرصت کنید جای اش را نشان دهید روی صندلی مورد علاقه شما بنشیند. هرکس در خانه اش صندلی مخصوص خود را دارد. یک باره احساس ناراحتی می کنید . بعد خیلی زود صفا و طراوت بر می گردد. تقریباً هیچ چیز عوض نشده و همین هیچ ، همه چیز را عوض می کند. روی صندلی دیگری جز صندلی همیشه گی می نشینید ، مقابلتان چشم انداز دیگری ست . منزل خودتان هستید ولی به گونه ای زیباتر، گذرا. ما خیلی سریع به آنچه داریم عادت می کنیم . شکر خدا هراز گاهی بهار سر می رسد و همه چیز را بهم می ریزد و ما در می یابیم که هیچ وقت مالک چیزی نبوده ایم و من از این اکتشاف ، چیزی مسرت بخش تر نمی شناسم. مسیح در شقایق و بند باز کریستیان بوبن فکر نمی کنم تا هفته اوّل عید پست دیگه ای بذارم، امیدوارم سال 87 برای همه سال خوبی باشه ، این شعر برای سال 85 همین موقع هاست. بوسه های ما هنوز کشف نشده بود که مثلثی مبهم در اقیانوسی دور افتاده فیثاغورث را بلعید حالا دوست داری درزاویه قائم کدام شعر آغوش باز کنم؟! من سرِ زمین را در دستانم گرفتم وقتی در سرزمین لبهای تو به سلامتی گیلاسهای قرمز چرخ می زدم و ضربان نفسم را در راه شیری دهانت جا می گذاشتم روزهای معصوم من کجای این سالها پنهان است؟! وقتی با هر تپش ابر آبستن سیگارم آتش می گیرد تو در ذهن کدام قطره ی باران دود می شوی؟! من از آسمان ناتمام این شهر خسته ام و این کابوس های گرسنه که هر روز پیش روم تعبیر می شوند امّا... تو آرام بگیر ابرکم! سالهاست در این شعر های کفن پوش به مردن عادت می کنم سالهاست حرف تازه ی بهار تکرار خواستن توست و من... عجیب کوچک می شوم برای شعری که در چهار فصل تنت رقم می خورد بی بوسه ات این زمستان هم بی آذوقه خواهم ماند با حضور مبهمی از تو در این رویای نیمه کاره...
|
نوشته شده توسط مهسا فعّال در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 ساعت 17:49 موضوع | لینک ثابت
|
من نمی تونم وقتی عصبانی هستم مثل آدمهای روشنفکر سعی کنم خودمو خونسرد نشون بدم و وانمود کنم که حالا اتفاقه دیگه پیش می یاد! آخه زور داره ... خیلی هم زور داره که ساعت 5 بعد از ظهر خسته از سر کار که برمی گردی به امید اینکه شاید تو نشر ثالث چیزی برای خوندن پیدا کنی بری هفت تیر بعد یهو چند نفر مثل جن معلق سر رات سبز شن و به جرم کوتاهی مانتو! بدون گوش دادن به حرفات سوار ماشینت کنن و بعد درو ببندن و بگن آقا پر شد برو.... (مگه تاکسیه؟!) جالبیش اینه که بری ساختمان معاونت ارشاد و بعد سر دسته دزدها بهشون بگه اینو واسه چی آوردین اینکه مقنعه سرشه و بعد بگن آوردیم دیگه! ( انگار کیلوییه!) بعد تو باید اعتراض کنی و اونا بهت بگن : ببین خیلی ناراحتی تو زیرزمین چند نفر هستن که اجازه هم ندارن به خونواده هاشون خبر بدن می تونی بری اونجا. ببرنت در ابعاد تمام رخ ، نیم رخ ، سه رخ ....ازت عکس بگیرن و پرونده درست کنن و تو همش نگران باشی که حالا به پدرت با این وضع معده و اینکه دکترا گفتن هرگونه عصبانیتی براش سمه چه جوری بگی ... از همه بدتر مانتویی که اون همه دوستش داری رو ازت بگیرن!!! حیف که من اینجا با چند نفر رو در بایسی دارم وگرنه ....... پ.ن: دریغا ما که دنیا را آماده ی مهربانی می خواستیم کرد ، خود مهربان شدن نتوانستیم. یه شعر قدیمی: میان آواز دختران باکره نفس بکش هوای این صومعه ومن که در برف سال پیش روی موهات جا مانده ام بهار در حنجره قدیسه ها شکوفه خواهم کرد تا نگاه مریم به اندازه گناه ما سنگین باشد.
|
نوشته شده توسط مهسا فعّال در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 ساعت 15:9 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

ترانه ای که نخواهم سرود من هرگز ، خفته است روی لبانم ، ترانه ای که نخواهم سرود من هرگز
فهرست اصلی
دوستان
وحید طلعت
حسین غیاثی
وحید پورزارع
لیلا ناظمی
حامد عسگری
مهرداد فلاح
محمد صابری
آزاده نيكويي
نادر بختیاری
مهدی موسوی میر کلائی
عمران میری
پیوندهای روزانه
دعوت از خاتمی برای کاندیدا شدن
خسرو شکیبایی در گذشت
نادر ابراهیمی در گذشت
دانشجو را هیچ زندانی نمیتواند
ادبیات و لیترالیسم
گفتگو با هرمز علی پور
نوشته های پیشین
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
طراح قالب
POWERED BY